› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1597

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رسپیدردیف سپیددشواری دشوار

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید

سیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسیمابی ← مانند جیوه؛ لرزان و براقلعل تر ← لب سرخ و تازهٔ معشوقگهر سپید ← مروارید سفید

بر طبع پختگان نتوان فکر خام بست

مشکل دمد چو نقره و ارز‌بز زر سپید

ارز‌بز ← فلز کم‌بها؛ برنج‌مانندطبع پختگان ← ذوق اهل کمال و پختگیفکر خام ← اندیشهٔ ناپخته و سطحی

از اهل جاه ناز جوانی نمی‌رود

چینی چه ممکن است کند موی سر سپید

زین دوری تمیز که دارد نگاه خلق

گردد در آفتاب سیاهی مگر سپید

شغل هوس به جوهر تحقیق ظلم کرد

دل شد سیاه چند کنی بام و در سپید

گر وارسی به معنی شیخان روزگار

یکسر چو نافه دل‌سیهانند و سر سپید

دل‌سیهانند ← در باطن سیاه‌دل‌اندسر سپید ← ظاهر سپید و موی سفیدنافه ← کیسهٔ مشک آهووارسی ← بررسی دقیق کنی

شد پیر و ژاژخواهی طبع دنی بجاست

گه خوردن از چه ترک کند زاغ پر سپید

زاغ پر سپید ← زاغ با پر سفید؛ خلاف طبعطبع دنی ← سرشت پست و دونژاژخواهی ← یاوه‌گویی و سخن بیهوده

خجلت سیاهی از رخ زنگی نمی‌برد

هر چند گل کند عرقش در نظر سپید

زنگی ← سیاه‌پوست؛ کنایه از سیاهی ذاتگل کند عرقش ← عرقش نمایان و روشن شود

هر اسم خاص وضع مسمای دیگر است

اشهب مگوچوگشت دم ویال خر سپید

اسم خاص ← نام ویژهٔ چیزیاشهب ← اسب سپیدخاکستریدم ویال ← دم و یال اسبمسمای ← معنا و مصداق نام

آنجاکه سینه صافی مردان قدم زند

افکندنی‌ست گر همه گردد سپر سپید

افکندنی‌ست ← باید دور انداختسپر سپید ← سپر سفید؛ نماد دفاع ظاهریسینه صافی ← دل پاک و بی‌کینه

کو درد عشق تا به حلاوت علم شویم

می‌گردد از گداز مکرر شکر سپید

عمری‌ست در قفای نفس هرزه می‌دوبم

بر ما رهی نگشت از این راهبر سپید

راهبر سپید ← راهنمای سپیدموی بی‌فایدهقفای نفس ← پیروی از هوا و هوسهرزه می‌دوبم ← بیهوده می‌دوم

بیدل به بزم معرفت از لاف شرم دار

شب را کسی ندید به پیش سحر سپید

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗