› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1931

محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل

وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه اندربغلردیف در بغلدشواری میانه

محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل

چون چشم خوبان خفته‌ام ناز غزالان در بغل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشور بیابان ← هیجانِ صحرای جنونمحو جنون ← مستغرق در دیوانگیناز غزالان ← ناز و کرشمه‌ی آهوان

نی غنچه دیدم نی چمن نی شمع خواندم نی لگن

گل کرده‌ام زین انجمن دل نام حرمان در بغل

عمری‌ست از آسودگی پا در رکاب وحشتم

چون شمع دارم در وطن شام غریبان در بغل

آسودگی ← آرامش و قرارشام غریبان ← شبِ غربت و سوگوحشتم ← بی‌قراری و رمندگی‌امپا در رکاب ← آمادهٔ کوچ و گریز

خلق‌ست زین گرد هوس یعنی ز افسون نفس

شور قیامت در قفس آشوب توفان در بغل

آشوب توفان ← اضطرابِ طوفان‌گونهافسون نفس ← جادوی نفسِ امارهشور قیامت ← غوغای رستاخیزگرد هوس ← غبارِ میل و هوس

تنها نه خلق بیخرد بر حرص محمل می‌کشد

خورشید هم تک می‌زند زر در کمر نان در بغل

دارد گدا از غفلتت بر خود نظر واکردنی

ای سنگ تاکی داشتن آیینه پنهان در بغل

از بسکه با خاک درت می‌جوشد آب زندگی

دارد نسیم از طوف او همچون نفس جان در بغل

از خار خار جلوه‌ات در عرض حیرت خاک شد

چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل

مشکل دماغ یوسفت پیمانهٔ شرکت کشد

گیرد زلیخایش به بر یا پیر کنعان در بغل

دماغ یوسفت ← غرور و نازِ یوسف‌گونهزلیخایش ← زلیخایِ عاشقشپیر کنعان ← یعقوبِ پیرِ کنعانپیمانهٔ شرکت ← جامِ شریک‌ساختن

این درد صاف کفر و دین محو است در دیر یقین

بی‌رنگ صهبا شیشه‌ای دارند مستان در بغل

بیدل به این علم و فنون تاکی به بازار جنون

خواهی دویدن هر طرف اجناس ارزان در بغل

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗