› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 501

نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغ است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه نتیغاستردیف تیغ استدشواری دشوار

نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغ است

شمع افروخته را جنبش دامن تیغ است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبوالهوسان ← هوس‌بازانجنبش دامن ← حرکت دامن شمعدل روشن ← دل پاک و منور

شیشه را سرکشی خویش نشانده ست به خون

گردن بی‌ادبان را رگ گردن تیغ است

بی‌ادبان ← بی‌ادبانرگ گردن ← رگ گردن؛ محل تیغسرکشی خویش ← تمرد خود

منت سایهٔ اقبال ز آتش کم نیست

گر هما بال گشاید به سر من تیغ است

اقبال ← بخت و سعادتهما ← مرغ سعادت

خاک تسلیم به سر کن که درین دشت هلاک

تو نداری سپر و در کف دشمن تیغ است

خاک تسلیم ← فروتنی کاملدشت هلاک ← صحرای نابودی

نتوان از نفس سوختگان ایمن بود

دود این خانه چو برجست ز روزن تیغ است

روزن ← منفذ و دریچهنفس سوختگان ← دم سوخته‌دلان

عکس خونی‌ست فرویخته از پیکر شخص

گر همه آینه سازند ز آهن تیغ است

فرویخته ← فروچکیده؛ تراویدهپیکر شخص ← بدن انسان

تا مخالف ز موافق قدمی فاصله نیست

در گلو آب چو استاد ز رفتن تیغ است

استاد ← ایستاد؛ متوقف شدموافق ← دوست و همسو

کوه از ناله و فریاد نمک آساید

چه کند بر سر این پای به دامن تیغ است

نمک آساید ← با نمک آرام می‌گیردپای به دامن ← پا در دامن؛ گرفتار

ذوالفقار دگر است آنکه کند قلع امل

ورنه مقراض هم از بهر بریدن تیغ است

ذوالفقار ← شمشیر علیقلع امل ← ریشه‌کنی آرزومقراض ← قیچی

کلفت زندگی از مرگ بتر می‌باشد

شمع ما را ز سر خود نگذشتن تیغ است

ز سر خود نگذشتن ← از خود نگذشتنکلفت زندگی ← رنج و تیرگی زندگی

سطر خونی ز پرافشانی بسمل خواندیم

که گر از خویش روی جادهٔ روشن تیغ است

جادهٔ روشن ← راه روشن شهادتسطر خونی ← سطر خون‌آلودپرافشانی بسمل ← بال‌فشانی ذبیح

زین ندامت که به وصلی نرسیدم بیدل

هر نفس در جگرم تا دم مردن تیغ است

دم مردن ← لحظهٔ مرگندامت ← پشیمانی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗