› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2061

من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم

وزن فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه ابلندکردمردیف بلند کردمدشواری نسبتاً آسان

من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم

سر آبله دماغی ته پا بلند کردم

در و بام اوج عزت چقدر شکست پستی

که غبار هرزه تاز من و ما بلند کردم

ز فسونگه تعین نفسی ز وهم گل کرد

چو سحر دماغ اقبال به هوا بلند کردم

ز کجا نوای هستی در انفعال وا کرد

که هزار دست حاجت چو گدا بلند کردم

صف غیرت خموشی علمی نداشت در کار

به چه سنگ خورد مینا که صدا بلند کردم

طلب گدا طبیعت نشناخت قدر عزت

خم پایهٔ اجابت به دعا بلند کردم

ره وهم زیر پا بود تک وهم دور فهمید

که به رنگ شمع گردن همه جا بلند کردم

سر و کار خودسری ها ادب امتحانیی داشت

عرق نگون‌کلاهی ز حیا بلند کردم

سحری نظر گشودم به خیال سرو نازی

ز فلک گذشت دوشم مژه تا بلند کردم

به هزار ناز گل کرد چمن نیاز بیدل

که سر ادب به پایش چو حنا بلند کردم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗