› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2062

چون شمع روزگاری با شعله سازکردم

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ازکردمدشواری نسبتاً آسان

چون شمع روزگاری با شعله سازکردم

تا در طلسم هستی سیر گداز کردم

قانع به یأس گشتم از مشق کج کلاهی

یعنی شکست دل را ابروی ناز کردم

صبح جنون نزارم شوقی به هیچ شادم

گردی به باد دادم افشای راز کردم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافشای راز ← فاش کردن رازجنون ← شوریدگینزارم ← نحیف و ضعیفم

رقص سپند یارب زین بیشتر چه دارد

دل بر در تپش زد من ناله سازکردم

ممنون سعی خویشم کز عجز نارسایی

کار نکردهٔ دی امروز باز کردم

ممنون ← سپاسگزارنارسایی ← ناتوانی و کوتاهیکار نکردهٔ دی ← کار ناتمام دیروز

رفع غبار هستی چشمی بهم زدن داشت

من از فسانه شب را بر خود دراز کردم

در دشت بی‌نشانی شبنم نشان صبحست

عشقت ز من اثر خواست اشکی نیاز کردم

اسباب بی‌نیازی در رهن ترک دنیاست

کسبی دگر چه لازم گر احتراز کردم

احتراز ← پرهیزبی‌نیازی ← استغنارهن ← گرو

مینای من ز عبرت در سنگ خون شد آخر

تا می به خاطر آمد یاد گداز کردم

جز یک تپش سپندم چیزی نداشت بیدل

آتش زدم به هستی کاین عقده باز کردم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗