› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1481

آنجاکه عجز ممتحن چون و چند بود

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ندبودردیف بوددشواری میانه

آنجاکه عجز ممتحن چون و چند بود

چون موی، سایه هم ز سر ما بلند بود

حسرت پرست چاشنی آن تبسمیم

بر ما مکرر آنچه نمودند قند بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحسرت پرست ← پرستندهٔ حسرتقند بود ← شیرین و قندآسا بود

سعی غبار صبح هوای چه صید داشت

تا آسمان‌گشادن چین‌کمند بود

آسمان‌گشادن ← گشودنِ آسمان؛ بالا رفتنسعی غبار صبح ← کوششِ غبارِ صبحگاهچین‌کمند ← چینِ کمند؛ حلقهٔ دام

زاهد نبرد یک سر مو بوی انفعال

در شانه هم هزار دهن ریشخند بود

آشفت غنچه‌ای که گلش کرد دامنی

سیر بهار امن گریبان‌پسند بود

آشفت غنچه‌ای ← غنچه‌ای پریشان شدگریبان‌پسند ← دوستدارِ گریبانِ بسته؛ امن‌طلبگلش کرد دامنی ← دامنش را گل کرد؛ شکفت

شبنم به سعی مردمک چشم مهر شد

از خود چو رفت قطره به بحر ارجمند بود

از خود چو رفت ← چون از خود بی‌خود شدبحر ارجمند ← دریایِ گرامی و بلندقدرمردمک چشم مهر ← مردمکِ چشمِ خورشید

در وادی‌ای که داشت ضعیفی صلای جهد

دستم به قدر آبلهٔ پا بلند بود

مردیم و زد نفس در افسون عافیت

پیری چو مار حلقه طلسم‌گزند بود

افسون عافیت ← جادویِ سلامت و آرامشطلسم‌گزند ← طلسمِ آسیب و گزندمار حلقه ← مارِ حلقه‌زده

افسانه‌ها به بستن مژگان تمام شد

کوتاهی امل به همین عقده بند بود

بیدل به نیم ناله دل از دست داده‌ایم

کوه تحملی که تو دیدی سپند بود

سپند بود ← همچون اسفند؛ زودسوز و ناپایدارنیم ناله ← نیمه‌ناله؛ اندک نالهکوه تحملی ← تحملی چون کوه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗