› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2078

گر لبی را به هوس ناله‌کمین می‌کردم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ینمیکردمردیف می کردمدشواری دشوار

گر لبی را به هوس ناله‌کمین می‌کردم

صدکمند از نفس سوخته چین می‌کردم

دل اگر غنچه صفت بوی نشاطی می‌داشت

صد تبسم ز لب چین جبین می‌کردم

گر خیال چمنت رخصت شوقم می‌داد

بی نگه سیر پریخانهٔ چین می‌کردم

اینقدر خنده کز افسون هوس رفت به باد

صبح می‌گشت اگر آه جزاین می‌کردم

خانمان پا به رکاب هوس سوختن‌ست

کو شراری که منش خانهٔ زین می کردم

گر به محرومی تمثال نمی‌سوخت نفس

خانهٔ آینه زنگار نشین می‌کردم

با سجود درت امروز سر و کارم نیست

مشت خاکم به عدم نیز همین می‌کردم

شغل نظمم درد از خاک شدن بخیه راز

که من سوخته فکر چه زمین می‌کردم

از دل سوخته خاکستر یأسی ندمید

تا کبابی که ندارم نمکین می‌کردم

عشق نقشی ندمانید ز داغم بیدل

تا جهان را پر طاووس نگین می‌کردم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗