› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1078

تا لبش در نظرم می‌گذرد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه رممیگذردردیف می گذرددشواری درآمدنی

تا لبش در نظرم می‌گذرد

آب‌گشتن ز سرم می‌گذرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب‌گشتن ← آب شدن؛ بی‌تابی کامللبش ← لبِ معشوق

فصل گل منفعلم باید ساخت

ابر بی چشم ترم می‌گذرد

زین گذرگه به کجا دل بندم

هر چه را می‌نگرم می‌گذرد

دل بندم ← دل ببندم؛ دلبسته شومگذرگه ← گذرگاهِ ناپایدار جهان

در بغل نامهٔ عتقا دارم

خبرم بیخبرم می‌گذرد

بیخبرم ← ناآگاهم؛ بی‌خبر می‌مانمنامهٔ عتقا ← نامهٔ آزادگان

حلقه شد قامت و محرم نشدم

عمر بیرون درم می‌گذرد

جادهٔ پی سپر تسلیمم

هر چه آید به سرم می‌گذرد

ششجهت غلغل صور است اما

همه در گوش کرم می‌گذرد

مژه‌ای باز نکردم هیهات

پر زدن زیر پرم می‌گذرد

موج این بحر نفس راست نکرد

به وطن در سفرم می‌گذرد

بحر نفس ← دریای دم و خودیبه وطن در سفرم ← در سفر همچنان در وطنمراست نکرد ← آرام و مستقیم نکرد

هر طرف سایه‌صفت می‌گذرم

یک شب بی‌سحرم می‌گذرد

بی‌سحرم ← بی‌سپیده و بی‌فرجامسایه‌صفت ← همچون سایه

کاش با یأس توان ساخت چو بید

بی‌بری هم ز برم می‌گذرد

دل ندانم به کجا می‌سوزد

دود شمعی ز سرم می‌گذرد

خاکم امروز غبارانگیز است

پستی از بام و درم می‌گذرد

کاروان الم و عیش کجاست

من ز خود می‌گذرم می‌گذرد

چند چون شمع نگریم بیدل

انجمن از نظرم می‌گذرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
شب
تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
دود
بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
حلقه
دایرهٔ بسته؛ نمادِ بندگی، اسارتِ زلف و جمعِ یاران.
یأس
ناامیدی؛ گاه نزدِ بیدل آرامشِ رهایی از آرزو و طمع.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗