› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1451

اینکه طاقت‌ها جوانی می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه انیمیکندردیف می کنددشواری میانه

اینکه طاقت‌ها جوانی می‌کند

ناتوانی، ناتوانی می‌کند

گر همه خاک از زمین گردد بلند

بر سر ما آسمانی می‌کند

بسکه فطرت‌ها ضعیف افتاده است

تکیه بر دنیای فانی می‌کند

نیست کس اینجا کفیل هیچ‌کس

زندگی روزی‌رسانی می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندروزی‌رسانی ← رساندن روزی، تأمین معاشکفیل ← ضامن و پشتیبان

عصمت از تشویش دنیا جستن است

نفس را این قحبه، زانی می‌کند

تشویش دنیا ← اضطراب و آشوب دنیازانی ← زناکارعصمت ← پاکی و پارساییقحبه ← زن بدکاره؛ استعاره از نفسنفس ← نفسِ اماره

در تب و تاب نفس پرواز نیست

سعی بسمل پرفشانی می‌کند

قید هستی پاس ناموس دل است

بیضه‌داری آشیانی می‌کند

آشیانی ← آشیان‌سازی، خانه‌داریبیضه‌داری ← مراقبت از تخم؛ پاسداریقید هستی ← بند و محدودیت وجودپاس ناموس دل ← نگهبانی آبروی دل

از چه خجلت صفحه‌ام آتش زند

چون عرق داغم روانی می‌کند

هر که را دیدم درین عبرت‌سرا

بهر مردن زندگانی می‌کند

بی‌دماغم، غیر دل زین انجمن

هر چه بردارم گرانی می‌کند

آنقدر از خود به یادش رفته‌ام

کاین جهانم آن جهانی می‌کند

هیچ می‌دانی که‌ام ای بی‌خبر

شاه ما را پاسبانی می‌کند

بی‌خبر ← ناآگاهپاسبانی ← نگهبانی و حراست

کلک بیدل هر کجا دارد خرام

سکته هم ناز روانی می‌کند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
خجلت
شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗