دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 844
همت از هر دو جهان جست و ز دل در نگذشت
همت از هر دو جهان جست و ز دل در نگذشت
موج بگذشت ز دریا و ز گوهر نگذشت
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندهمت ← ارادهٔ بلندگوهر ← مروارید دل
آمد و رفت نفس، گرد پی یکتاییست
کس درین قافله از خویش مکرر نگذشت
مکرر ← دوباره
شمع بر سر همه جا دامن خاکستر داشت
سعی پرواز ضعیفان ز ته پر نگذشت
ته پر ← بن پردامن خاکستر ← دامن خاکستر
ختمگردید به بیمار وفا شرط ادب
ما گذشتیم ولی ناله ز بستر نگذشت
بیمار وفا ← بیمار وفاداریشرط ادب ← آداب ادب
هرزهدو بود طلب، قامت پیری ناگاه
حلقه گردید که میباید ازین در نگذشت
طلب ← جستجوهرزهدو ← بیهدف دونده
پستی طالع شمعم که به صحرای جنون
آب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت
سکندر ← اسکندرصحرای جنون ← بیابان دیوانگیپستی طالع ← بدبختی بخت
حرص مشکل که ره فهم قناعت سپرد
آب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت
حرص ← آزمندیسکندر ← اسکندرقناعت ← بسندهکاری
روش معدلت از گردش پرگار آموز
که خطش گر همه کج رفت ز محور نگذشت
محور ← مرکزمعدلت ← عدالتپرگار ← ابزار دایره
طاقت غرهٔ انجام وفا ممکن نیست
ناتوانیست که از پهلوی لاغر نگذشت
غرهٔ انجام ← غرور پایانوفا ← وفاداری
شرر کاغذ آتش زدهام سوخت جگر
آه از آن فرصت عبرت که به لنگر نگذشت
شرر کاغذ ← جرقهٔ کاغذلنگر ← لنگر، توقف
بر خط جبههٔ ما کیست نگرید بیدل
زین رقمکلک قضا بیمژه ی تر نگذشت
خط جبههٔ ← خطوط پیشانی؛ نشان تقدیررقمکلک قضا ← نوشتهٔ قلمِ قضا و قدر
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزلهای مرتبط