دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 111
غم، طرب جوش کرده است مرا
غم، طرب جوش کرده است مرا
داغ، گلپوش کرده است مرا
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجوش کرده ← جوشیده؛ سرریز شدهداغ ← سوزِ عشق؛ نشانِ سوختهطرب ← شادی؛ سرورگلپوش ← پوشیده از گل
زعفران زار رفتن رنگم
خنده بیهوشکرده است مرا
بیهوشکرده ← از هوش بردهزعفران زار ← زرد چون کشتِ زعفران
حسرت لعل یار میکدهایست
که قدح نوشکرده است مرا
قدح ← پیمانهٔ شرابلعل یار ← لبِ سرخِ محبوبمیکدهایست ← میخانه است
آنکهخود را به برنمیگیرد
صید آغوشکرده است مرا
به برنمیگیرد ← در آغوش نمیگیرد
یک نفس بار زندگی چو حباب
آبله دوشکرده است مرا
آبله ← تاولحباب ← حبابِ آب؛ ناپایداردوشکرده ← بر دوش نهاده
ناتوانم چنانکه پیکر خم
حلقه در گوش کرده است مرا
ازکه نالد سپند سوختهم
ناله خاموش کرده است مرا
خاموش کرده ← خاموش ساختهسوختهم ← سوختهامسپند ← اسپندِ دودکرده
بخت ناساز دور از آن بر و دوش
بیبر و دوش کرده است مرا
بیدل ازیاد خویش هم رفتم
که فراموشکرده است مرا؟
ازیاد خویش ← از یادِ خودفراموشکرده ← از یاد برده
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
- آغوش
- کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
- حلقه
- دایرهٔ بسته؛ نمادِ بندگی، اسارتِ زلف و جمعِ یاران.
- خنده
- شکفتنِ لب؛ نمادِ شکوفایی، تمسخر و گاه شکافِ غنچه.
- یار
- دوست و معشوق؛ نمادِ محبوبِ ازلی و مطلوبِ جان.
- صید
- شکار و شکارشده؛ نمادِ عاشقِ گرفتارِ دامِ معشوق.
- سپند
- دانه خوشبو که برای دفع چشمزخم میسوزانند.
- طرب
- شادی و سرور؛ نمادِ نشاطِ عاشقانه و وجد.
- قدح
- پیالهٔ بزرگِ می؛ نمادِ ظرفِ فیض و مستیِ معنوی.
غزلهای مرتبط