› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2190

به ذوق جستجویت جیب هستی چاک می‌سازم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اکمیسازمردیف می سازمدشواری نسبتاً آسان

به ذوق جستجویت جیب هستی چاک می‌سازم

غباری می‌دهم بر باد و راهی پاک می‌سازم

به چندین عبرت از دل قطع الفت می‌کند آهم

فسانها می زنم‌کاین تیغ را بیباک می‌سازم

در آن عالم که انداز عروجی می‌دهم سامان

سری می‌آورم درگردش و افلاک می‌سازم

نمی‌دانم چسان کام امید از عافیت گیرم

که من در بیخودیها نیز با ادراک می‌سازم

به هر تقدیر خورشیدیست سامان غبار من

به گردون گر ندارم دسترس با خاک می‌سازم

به عشقت تا ز ننگ وضع بی‌دردی برون آیم

جبین را هم ز خجلت دیدهٔ نمناک می‌سازم

به این انداز نتوان ریشه سامان دویدن شد

دلی چون آبله پا مزد سعی تاک می‌سازم

ز استغنای نومیدیست با من دست افسوسی

که گر بر هم زنم نقش دو عالم پاک می‌سازم

به عریانی تظلم نیز از من چشم می‌پوشد

اگر باشد گریبان تا در دل چاک می‌سازم

طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدل

به دندان تا توانم ساخت با مسواک می‌سازم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗