› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2751

رمی، بیتابی‌ای، تغییر رنگی، گردش حالی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه الیدشواری درآمدنی

رمی، بیتابی‌ای، تغییر رنگی، گردش حالی

فسردی بیخبر، جهدی که شاید واکنی بالی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیتابی‌ای ← بی‌قراریرمی ← پرتاب و جهشفسردی ← افسردی و ایستادیواکنی بالی ← بال بگشایی

به رنگ غنچه نتوان عافیت مغرور گردیدن

پریشانی بود تفصیل هر جمعیت اجمالی

تفصیل ← گستردن و شرحجمعیت اجمالی ← جمع‌شدگیِ فشردهعافیت مغرور ← سلامتِ خودفریب

بغیر از نفی هستی محرم اثبات نتوان شد

همان پرواز رنگت بسته بر آیینه تمثالی

حصول آب و رنگ امتیاز آسان نمی‌باشد

بسوز و داغ شو تا بر رخ هستی نهی خالی

به ذوق سوختن زین انجمن کلفت غنیمت دان

همین شام است و بس گر شمع دارد صبح اقبالی

تحیر زحمت تکلیف دیگر برنمی‌دارد

نگه باش و مژه بردار هر باری و حمالی

من از سود و زیان آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم

که جنس عافیت را جز خموشی نیست دلالی

به هر جا رفته‌ایم از خود اثر رفته‌ست پیش از ما

غباری کو که نازد کاروان ما به دنبالی

دنبالی ← در پی و دنبال بودنغباری ← ذرهٔ غبار

به رسوایی کشید از شوخی چاک گریبانت

تبسم از سحر همچون شکنج از چهرهٔ زالی

زالی ← پیرزنشکنج ← چین و شکنچاک گریبانت ← چاکِ گریبانِ رسوایی

به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمی‌بندد

چو مضمون بلند افتاده‌ام در خاطر لالی

خاطر لالی ← ذهنِ لال و گنگعرض مدعا ← بیانِ خواستهمضمون بلند ← معنای والا و دور از فهم

مگر خاکستر دل دارد استقبال آهنگم

که از طبع سپند من تپیدن می‌کشد بالی

تپش در طبع امواج‌ست سعی گوهر آرایی

تبی دارم که خواهد ریخت آخر رنگ تبخالی

تبخالی ← تبخال؛ جوشِ لبتبی ← تبِ درونگوهر آرایی ← آراستنِ گوهر

چه پردازم به اظهار خط بی‌مطلب هستی

مگر از خامهٔ تحقیق بیرون افکنم نالی

به ناسور جگر عمری‌ست گرد ناله می‌ریزم

خوشا عرض بضاعت‌ها کف خاکی و غربالی

بضاعت‌ها ← سرمایه‌ها و دارایی‌هاغربالی ← غربال؛ الک کردنناسور جگر ← زخمِ کهنهٔ جگر

ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت کن

که گل اینجا همین یک جامه می‌یابد پس از سالی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗