› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1244

چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انمنمیکشدردیف نمی کشددشواری دشوارتر

چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

در خاک و خون به غیر زبانم نمی‌کشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه زیانم ← به زیان منخاک و خون ← خاک و خون؛ رنج و مرگزبانم نمی‌کشد ← جز زبانم نمی‌سوزد

دارد به عرصه‌گاه هوس هرزه‌تاز حرص

دست شکسته‌ای که عنانم نمی‌کشد

سیرشکبشه‌رنگی من کم زسرمه نیست

عبرت چرا به چشم بتانم نمی‌کشد

بتانم ← زیبارویانمسیرشکبشه‌رنگی ← سیرِ رنگ شیشه‌ای‌ام

تصویر خودفروشی لب‌های خامشم

جز تخته هیچ جنس دکانم نمی‌کشد

ناگفته به حدیث جفای پری‌رخان

این شکوه تا به مهر دهانم نمی‌کشد

شکوه ← گله و شکایتپری‌رخان ← زیبارویان پری‌چهره

شمشیر برق جوهر آهم ولی چه سود

از خودگذشتنی به فسانم نمی‌کشد

آهم ← آه من؛ فولاد مناز خودگذشتنی ← فداکاری و گذشت از خودبرق جوهر ← درخشش جوهر تیغفسانم ← سنگ فسان؛ تیزکن من

شهرت نواست ساز زمینگیری‌ام چو شمع

هر چند خار پا به سنانم نمی‌کشد

زمینگیری‌ام ← زمین‌گیری و عجز منسنانم ← نوک نیزهٔ من

مشت خسی ستمکش یأسم که موج هم

از ننگ ناکسی به کرانم نمی‌کشد

ستمکش یأسم ← ستم‌کشیدهٔ نومیدی‌اممشت خسی ← مشتی خاشاک بی‌ارزشناکسی ← بی‌مقداریکرانم ← ساحل و کنار من

در پردهٔ ترنگ، پری‌خیز نغمه‌ای‌ست

دل جز به کوی شیشه گرانم نمی‌کشد

شیشه گرانم ← شیشه‌گران؛ می‌فروشانپردهٔ ترنگ ← پردهٔ ساز و نغمهپری‌خیز ← برانگیزندهٔ پری

چون تیشه پیکر خم من طاقت‌آزماست

مفت مصوری که کمانم نمی‌کشد

طاقت‌آزماست ← آزمایندهٔ تاب استمصوری ← نقاشپیکر خم ← بدن خمیدهکمانم نمی‌کشد ← کمانم را نمی‌کشد

رخت شرار جسته ندانم کجا برم

دوش امید بار گرانم نمی‌کشد

بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختم

افسوس دست من ز حنا نم نمی‌کشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗