› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1244

چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انمنمیکشدردیف نمی کشددشواری دشوارتر

چو شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

در خاک و خون به غیر زبانم نمی‌کشد

دارد به عرصه‌گاه هوس هرزه‌تاز حرص

دست شکسته‌ای که عنانم نمی‌کشد

سیرشکبشه‌رنگی من کم زسرمه نیست

عبرت چرا به چشم بتانم نمی‌کشد

تصوبر خودفروشی لبهای خامشم

جز تخته هیچ جنس دکانم نمی‌کشد

ناگفته به حدیث جفای پری‌رخان

این شکوه تا به مهر دهانم نمی‌کشد

شمشیر برق جوهر آهم ولی چه سود

از خودگذشتنی به فسانم نمی‌کشد

شهرت نواست ساز زمینگیری‌ام چو شمع

هرچند خار پا به سنانم نمی‌کشد

مشت خسی ستمکش یأسم که موج هم

از ننگ ناکسی به کرانم نمی‌کشد

در پردهٔ ترنگ، پری‌خیز نغمه‌ای‌ست

دل جز به کوی شیشه گرانم نمی‌کشد

چون تیشه پیکر خم من طاقت‌آزماست

مفت مصوری که کمانم نمی‌کشد

رخت شرار جسته ندانم کجا برم

دوش امید بار گرانم نمی‌کشد

بیدل ز ننگ طینت بیکار سوختم

افسوس دست من ز حنا نم نمی‌کشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗