› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1767

من وآن فتنه بالایی که عالم زیر دست استش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ستاستشردیف استشدشواری درآمدنی

من وآن فتنه بالایی که عالم زیر دست استش

اگر چرخ است خاک استش وگر طوباست پست استش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزیر دست ← مقهور و فرمانبرفتنه بالایی ← فتنهٔ بلندبالا؛ معشوقِ فتنه‌گرپست استش ← در برابرش پست و ناچیز است

به اوضاع جنون زان زلف بی‌پروا نی‌ام غافل

که در تسخیر دل هر مو دو عالم بند و بست استش

چو آتش دامن او هرکه‌گیرد رنگ او گیرد

به این افسون اثر‌ها در خیال خود پرست استش

افسون اثر‌ها ← جادویِ تأثیرهاخود پرست ← خودپرست در خیالِ خویشدامن او ← دامن و کنارِ اورنگ او گیرد ← همرنگ و هم‌خوی او شود

خدنگ او ز دل نگذشت با آن برق جولانی

چه صنعت در زه ایمای حکم‌اندازد شست استش

برق جولانی ← درخششِ تند و جَوَلانیخدنگ ← تیرِ سخت و تیززه ← زه و وترِ کمانشست ← شستِ کمانگیر؛ حلقهٔ تیراندازی

نه تنها باده از بوس لب او جام می‌گیرد

حنا هم زان‌کف پای نگارین‌گل به دست استش

به دست استش ← به دست آمده؛ حاصلش شدهبوس لب ← بوسهٔ لبزان‌کف پای ← از کفِ پایِ اونگارین‌گل ← نقش‌بسته به گلِ حنا

شکفتن با مزاج‌کلفت انجامم نمی‌سازد

چو آن چینی‌کز ابروی تغافل رنگ بست استش

ابروی تغافل ← ابرویِ بی‌اعتناییرنگ بست ← رنگ گرفت؛ منقش شدمزاج‌کلفت ← طبعِ گرفته و سنگین

به کانون خیال آن شعلهٔ موهومی انجامم

که در خاکستر امید دم صبح الست استش

خاکستر امید ← خاکسترِ امیدشعلهٔ موهومی ← شعلهٔ خیالی و پنداریصبح الست ← سحرِ عهدِ الستکانون خیال ← کوره و کانونِ پندار

بنای رنگ اگر نقشش به طاق آسمان بندی

شکست استش شکست استش شکست استش شکست استش

به رنگ شعله‌ای کاسودنش خاکستر انگیزد

ز خود بر خاستن‌های غبارم در نشست استش

خاکستر انگیزد ← خاکستر برانگیزددر نشست ← در نشستن و فروکش

پر طاووس یعنی گرد ناز اندوده‌ای دارم

که در هر ذره رنگ چشمکی زان چشم مست استش

رنگ چشمکی ← رنگِ یک چشمکپر طاووس ← پرِ طاووس؛ نقشِ رنگینچشم مست ← چشمِ مخمور و مستگرد ناز اندوده‌ای ← غبارِ آمیخته به ناز

روم از خویش تا بالد شکوه جلوه‌اش بیدل

کلاه ناز او عمری‌ست در رنگم شکست استش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗