› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1766

آیین خود آرایی از روز الست استش

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه ستاستشدشواری نسبتاً آسان

آیین خود آرایی از روز الست استش

دل تحفه مبر آن جا کایینه به دست استش

نخجیر فنا غیر از تسلیم چه اندیشد

در رنگ تو پردازد تیری که به دست استش

توفان کشاکش‌ها وضع نفس است اینجا

ما ماهی آن بحریم کاین صورت شست استش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتوفان کشاکش‌ها ← طوفانِ کشمکش‌هاصورت شست ← شکلِ تور و دامِ شکاروضع نفس ← حال و وضعِ خودی و نفس

هرگه نسق هستی موصوف نفس باشد

در بند چه بند استش در بست چه بست استش

در بست ← در بستگی و فروبستگیدر بند ← در قید و بندموصوف نفس ← موصوف به نفس؛ گرفتارِ خودینسق هستی ← نظام و ترتیبِ وجود

موضوع خیالات است آرایش این محفل

چون آینه عنقایی نی بود و نه هست استش

بر کوس و دهل نتوان بنیاد سلامت چید

دنیا گله‌ای دارد کاین شور شکست استش

بنیاد سلامت ← پایهٔ ایمنی و آرامششور شکست ← غوغایِ شکست و فروپاشیکوس و دهل ← طبل‌هایِ بلند و پرهیاهوگله‌ای ← شکایت و اعتراض

هر چند زمینگیری‌ست جز نعل درآتش نیست

مانند سپند اینجا هر آبله جست استش

آبله جست ← جَستنِ تاول از حرارتسپند ← اسفندِ روی آتشنعل درآتش ← بی‌قراریِ سخت؛ ناآرامی

سر در قدم اشکم کاین شیشه به سنگ افکن

بی‌منت خودداری لغزیدن مست استش

بیمایگی فقرم تهمت‌کش هستی ماند

کم سایگی دیوار بر گردن پست استش

تهمت‌کش هستی ← بردارندهٔ تهمتِ وجودکم سایگی دیوار ← کوتاهی و پستیِ دیوارگردن پست ← گردنِ فروتن و حقیر

چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیم

هر چند بنای ما سنگ است شکست استش

آفاتیم ← ما خود آفت و آسیبیمشکست استش ← سرنوشتش شکستن استنقش نگین ← حکاکیِ انگشتریپا درگل ← گرفتار و فرومانده
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗