› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1830

چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ویشدشواری میانه

چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویش

سر افتاده‌ای دارم که پیشانی‌ست زانویش

کف بی‌پنجه گیرایی ندارد حیرتی دارم

که آیینه چسان حیرت گرفت از دیدن رویش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحیرت گرفت ← متحیر و مبهوت شدحیرتی ← شگفتی و سرگشتگیکف بی‌پنجه ← کف دست بی‌انگشت؛ بی‌قدرتگیرایی ← قدرت گرفتن و جذب

سوادی نیست آزادی که روشن یاریش کردن

خط گرداب می‌خواند اسیر حلقهٔ مویش

آزادی ← رهاییحلقهٔ مویش ← حلقهٔ گیسوی اوخط گرداب ← خط و نقش گردابسوادی ← سیاهیِ نوشته؛ روشناییِ متن

چه توفان‌ها کز انداز عتاب او نمی‌بالد

زبان موج می‌فهمم ز طرز چین ابرویش

انداز عتاب ← شیوه و شدتِ سرزنشزبان موج ← سخن و زبانِ موجطرز چین ابرویش ← شیوهٔ چین ابروی اونمی‌بالد ← نمی‌بالد؛ نمی‌خروشد

در این باغ اتفاق شبنم و گل می‌کند داغم

نگاهم کاش سامان عرق می‌کرد بر رویش

ادبگاه محبت بر ندارد ناز گستاخان

به غیر از جبههٔ من نقش پایی نیست در کویش

ادبگاه محبت ← محفل ادب و عشقجبههٔ من ← پیشانی من (سجده‌گاه)ناز گستاخان ← ناز و بی‌ادبی گستاخاننقش پایی ← اثر پا؛ نشان حضور

مریض الفتش تمهید آسودن نمی‌داند

مگر گرداندن رنگی دهد تغییر پهلویش

چه امکان است بندد آرزو نقش میانت را

اگر سعی ضعیفی‌ها نسازد خامهٔ مویش

بیا ای عندلیب از شوق قمری هم مشو غافل

چمن دارد خط پشت لب از سرو لب جویش

نه خلوت مایلم نی انجمن سیر اینقدر دانم

که هرجا سر برآرد شمع در پیش است زانویش

بهار آلودهٔ رنگ تمنایت دلی دارم

که گر سیر گلی در خاطر افتد می‌کنم بویش

ز احسان‌های تیر او چه سنجد بیخودی بیدل

مگر انصاف آگاهی نهد دل در ترازویش

احسان‌های تیر ← نیکی‌های تیر (زخم مهر)بیخودی ← ازخودبی‌خویشی عاشقانهترازویش ← ترازوی سنجش اوسنجد ← بسنجد؛ ارزش نهد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗