› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1500

تا نفس ما ومن غبار نبود

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه ارنبودردیف نبوددشواری درآمدنی

تا نفس ما ومن غبار نبود

همه بودیم و غیر یار نبود

نخل این باغ را به کسوت شمع

جز گداز خود آبیار نبود

سعی پرواز آشیان گم کرد

بی‌پر و بالی آشکار نبود

عالم آیینه خانهٔ سوداست

جز به خود هیچ‌کس دچار نبود

هر حبابی که باز کرد آغوش

غیر دریا بی‌کنار نبود

چه حنا رنگ ناز بیرون داد

دست ما نیز بی‌نگار نبود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیرون داد ← آشکار کردبی‌نگار ← بی‌نقش و بی‌نشانحنا ← رنگ حنارنگ ناز ← جلوه و رنگ ناز

وهم بی‌پردگی قیامت کرد

نغمهٔ کس برون تار نبود

عاقبت از هر چه خواست، شور انگیخت

خاک ما قابل غبار نبود

انتظار گل دگر داریم

اینقدر رنگ و بو بهار نبود

سیر بام سپهر هم کردیم

این هوا‌ها و هوای یار نبود

سیر بام سپهر هم کردیم

این هوا‌ها هوای یار نبود

حلقه گشتیم لیک بر در یاس

خلوتی داشتیم و بار نبود

محرمی چشم ما ز ما پوشید

چه توان کرد پرده‌دار نبود

نشنیدیم بوی زنده‌دلی

ششجهت غیر یک مزار نبود

بوی زنده‌دلی ← نشان حیات باطنششجهت ← شش سوی جهانمزار ← قبرستان

غم تیمار جسم باید خورد

رنج ما ناقه بود بار نبود

عجز جز زیر پا کجا تازد

سایه آخر شترسوار نبود

تازد ← بتازد و جولان کندزیر پا ← فروتر از پاشترسوار ← سوار بر شترعجز ← ناتوانی و فروتنی

هیچ‌کس قدر زندگی نشناخت

وصل ما مردن انتظار نبود

عالمی در خیال عشق و هوس

کار‌ها کرد و هیچ کار نبود

اینکه مختار فعل نیک و بدیم

بیدل آیین اختیار نبود

آیین اختیار ← قانون و رسم اختیار آزادمختار فعل ← آزاد در کردارنیک و بدیم ← نیک و بد هستیم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗