دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1257
پیر گردیدم و هستی سبب ننگ نشد
پیر گردیدم و هستی سبب ننگ نشد
چون کمان، خانهٔ بیبام و درم تنگ نشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسبب ننگ ← مایهٔ شرمساریهستی ← وجود و خودی
الفت دل نه همین حایل عزم نفس است
آبله پای که بوسید که او لنگ نشد
آبله پای ← تاولِ پا از راه رفتنحایل عزم نفس ← مانعِ قصد و همتِ جانلنگ نشد ← از رفتن بازنایستاد
بیصفا محرمی خویش چه امکان دارد
سنگ تا شیشه نشد آینهٔ سنگ نشد
آینهٔ سنگ ← سنگِ صیقلخوردهٔ آینهواربیصفا ← بدون خلوص و صافیمحرمی خویش ← محرم بودن با خود
بیخبر سوخت نفس ورنه درین مکتب وهم
صفحهای نیست کز آتش زدن ارژنگ نشد
ارژنگ ← کتابِ نقش و تصاویر مانیمکتب وهم ← مدرسهٔ خیال و پندار
دل هر ذره به صد چشم تماشا جوشید
دهر طاووس شد و محرم نیرنگ نشد
دهر ← روزگار و جهانمحرم نیرنگ ← آشنایِ فریب و رنگبازی
صوف و اطلس ز کجا پینه بر اندام تو دوخت
بر هوس جامهٔ عریانی اگر تنگ نشد
جامهٔ عریانی ← لباسِ برهنگی و فقرصوف و اطلس ← پشمینهپوشی و حریرِ فاخرپینه ← وصلهٔ پارچه
شبنم صبح دلیل است که در عالم رنگ
تا نفس آب نشد آینه بیزنگ نشد
بیزنگ ← بدون تیرگی و زنگارعالم رنگ ← جهانِ نمود و ظاهرنفس آب ← ذات و جوهرِ آب
گوش بر زمزمهٔ ساز سپندیم همه
داغ شد محفل و یک نغمه به آهنگ نشد
نغمه به آهنگ ← آوایی هماهنگ و موزون
درگریبان عدم نیز رهی داشت خیال
آه ازبینفسیها نی ما چنگ نشد
چنگ نشد ← به سازِ چنگ بدل نگشت
هر چه یوشید جهان، غیر کفن، یمن نداشت
ماتمی بود لباسی که به این رنگ نشد
به این رنگ ← بدین شیوه و حالیمن نداشت ← برکت و خیری نداشتیوشید ← پوشید
با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم
بنگ کم نیست چه شد بیدل اگر دنگ نشد
بنگ ← مادهٔ مخدر؛ حشیشدنگ ← گیج و منگ از بنگمزرع وهم ← کشتزارِ خیال و پندار
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزلهای مرتبط