دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2072
از هر طلبی پیش ندامت گله کردم
از هر طلبی پیش ندامت گله کردم
سودم قدمی چند که دست آبله کردم
در غنچگیام یکدلیای بود که چون گل
بر وهم شکفتن زدم و ده دلهکردم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندغنچگیام ← حالت غنچهبودنموهم شکفتن ← خیال شکفتنیکدلیای ← یگانگی و یکدلی
بیصحبت پیران نگذشتم ز رعونت
تا حلقه شدن خدمت این سلسله کردم
حلقه شدن ← حلقهٔ خدمت گشتنرعونت ← خودپسندی و تکبرسلسله ← سلسلهٔ مشایخ و پیران
بنیاد شکیبایی من جزو زمین داشت
لرزیدم از اندام وفا زلزله کردم
اندام وفا ← پیکر وفاداریجزو زمین ← جزء خاک؛ سخت پایدارزلزله کردم ← لرزاندم؛ زلزله ساختم
نومیدی سعی از دم فرصت خبرم کرد
پا خورد به سنگم جرس قافله کردم
پر منفعل افتاد دل از رغبت دنیا
نفرت عملی بود درین مزبله کردم
ضبط نفس، آیینه ز آفاق جلا داد
زین صیقل معنی مدد حوصلهکردم
آفاق ← کرانهها و جهانصیقل معنی ← جلا و صافی معناضبط نفس ← مهار نفس
مژگان نگشودم به تماشای تعین
سیر عدم و هستی بیفاصله کردم
بیفاصله ← بیفاصله و یکجاتعین ← صورت جزئی و تعیّن هستیسیر عدم ← گردش در نیستی
بیدل نفس اقسام معانی به فسون بست
فرصت رمقی داشت نیاز صله کردم
رمقی ← باقیماندهٔ نیروصله ← پاداش و پیوندفسون ← افسون و جادو
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزلهای مرتبط