› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1307

نه غنچه سر به گریبان کشیده می‌ماند

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یدهمیماندردیف می مانددشواری درآمدنی

نه غنچه سر به گریبان کشیده می‌ماند

ز سایه سرو هم اینجا خمیده می‌ماند

زمین و زلزله، گردون و صد جنون گردش

در این دو ورطه کسی آرمیده می‌ماند

ز بلبل و گل این باغ تا دهند سراغ

پر شکسته و رنگ پریده می‌ماند

ز یأس، شیشهٔ رشکی مگر زنیم به سنگ

وگرنه صبح طرب نادمیده می‌ماند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشیشهٔ رشکی ← شیشهٔ رشک و حسادتصبح طرب ← صبح شادینادمیده ← دم‌نزده؛ ندمیدهیأس ← نومیدی

خیال نشتر مژگان کیست در گلشن

که شاخ‌گل به رک خون‌کشیده می‌ماند

رک خون‌کشیده ← رگ خون‌گرفته؛ فصدشدهشاخ‌گل ← شاخهٔ گلنشتر مژگان ← نیشتر مژه؛ تیغ نگاه

به دور زلف تو گیسوی مهوشان یکسر

به نارسایی تاک بریده می‌ماند

تاک بریده ← رز قطع‌شدهمهوشان ← ماهرویاننارسایی تاک ← کاستی و ناتمامی رز

چو گل به ذوق هوس هرزه‌خند نتوان بود

شکفتگی به دهان دریده می‌ماند

دهان دریده ← دهان چاک‌خورده و زشتذوق هوس ← میل و لذت هوسشکفتگی ← شکفتن و باز شدنهرزه‌خند ← خندهٔ بیهوده و هرزه

خیال کینه به دل گر همه سر مویی‌ست

به صد قیامت خار خلیده می‌ماند

طراوت من و مایی که مایه‌اش نفس است

به خونی از رگ بسمل چکیده می‌ماند

رگ بسمل ← رگ نیم‌کشتهطراوت ← تازگی و شادابیمایه‌اش نفس ← سرمایه‌اش نفس استمن و مایی ← خودی دوگانهٔ من و ما

گداخت حیرتم از نارسایی اشکی

که آب می‌شود و محو دیده می‌ماند

ز بسکه رشتهٔ ساز نفس گسیخته است

نشاط دل به نوای رمیده می‌ماند

رشتهٔ ساز ← سیم سازنفس ← نفس و دم؛ خودینوای رمیده ← آهنگ رمیده و گریختهگسیخته ← پاره و از هم گسسته

غنیمت است دمی چند مشق ناله کنیم

قفس به صفحهٔ مسطر کشیده می‌ماند

به هر چه وانگری سربه دامن خاک است

جهان به اشک ز مژگان چکیده می‌ماند

حیا نخواست خیالش به دل نقاب درد

که داغ حسرت بیدل به دیده می‌ماند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗