› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2090

نه تعین نه ناز می‌رسدم

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه ازمیرسدمردیف می رسدمدشواری میانه

نه تعین نه ناز می‌رسدم

تا جبین یک نیاز می‌رسدم

ناز اقبال نارسایی ها

تا به زلف ایاز می‌رسدم

تا ز خاکسترم اثر پیداست

سوختن بی تو باز می‌رسدم

تا شوم قابل نم اشکی

دیده تا دل گداز می‌رسدم

مژدهٔ وصل و بخت من هیهات

این نوا از چه ساز می‌رسدم

نشئهٔ انتظار یعقوبم

ساغر از چشم باز می‌رسدم

وارث عبرتم علاجی نیست

از جهان احتراز می‌رسدم

سوی دنیا نبرده‌ام دستی

گر کنم پا دراز می‌رسدم

گر همین نفی خویش اثبات‌ست

رنگ نا رفته باز می‌رسدم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداثبات‌ست ← اثبات استرنگ نا رفته ← رنگ نرفته؛ باقی‌ماندهنفی خویش ← انکار خود

سعی اشکم که دیده تا مژگان

صد نشیب و فراز می‌رسدم

گر رموز حقیقتم این است

هرکجایم مجاز می‌رسدم

مجاز ← غیرحقیقت؛ صورت مجازی

نرسیدم به هیچ جا بیدل

تا کجا امتیاز می‌رسدم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
اقبال
بخت و روی‌آوریِ دولت؛ نمادِ کامیابی و سعادتِ روزگار.
جبین
پیشانی؛ جایگاهِ نشانِ بخت و فروتنیِ سجده.
نشئه
سرخوشی و حال برآمده از باده، عشق یا ادراک معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗