› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1973

از کتاب آرزو بابی دگر نگشوده·ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ودهامدشواری دشوارتر

از کتاب آرزو بابی دگر نگشوده·ام

همچو آه بیدلان سطری به خون آلوده‌ام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآه بیدلان ← آه عاشقانِ بی‌دلبابی دگر ← فصلی دیگرکتاب آرزو ← دفترِ آرزو

موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشت

قدردان خود نی‌ام از بسکه با خود بوده‌ام

بی‌دماغی نشئهٔ اظهارم اما بسته‌اند

یک جهان تمثال بر آیینهٔ ننموده‌ام

گر چراغ فطرت من پرتو آرایی کند

می‌شود روشن سواد آفتاب از دوده‌ام

دوده‌ام ← دودۀ من؛ سیاهیِ چراغمسواد آفتاب ← سیاهیِ رویِ خورشیدپرتو آرایی ← آرایشِ نورچراغ فطرت ← چراغِ سرشت

داده‌ام از دست دامان گلی کز حسرتش

رنگ گردیده‌ست هر گه دست بر هم سوده‌ام

در عدم هم شغل هستی خاک من آوارگی‌ست

تا کجا منزل کند گرد هوا فرسوده‌ام

بر چه امید است یارب اینقدر جان کندنم

من که خجلت مزدتر از کار نافرموده‌ام

جان کندنم ← رنجِ جان‌فرسایمخجلت مزدتر ← شرم بیشتر از مزدنافرموده‌ام ← کاری که نکرده‌ام

نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی

ناامیدی در بغل چون کوشش بیهوده‌ام

عقبا ← آخرتناامیدی در بغل ← نومیدی را در آغوش

اینقدر یارب پر طاووس بالینم که کرد

بسته‌ام صد چشم اما یک مژه نغنوده‌ام

مژه نغنوده‌ام ← پلک بر هم ننهاده‌ام

دستگاه نقد هر چیز از وفور جنس اوست

خاک بر سر کرده باشم گر به خویش افزوده‌ام

بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه

اخگری در دامن فرسودگی آسوده‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗