› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 747

بر تپیدن‌های دل هم دیده‌ای واکردنی‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اکردنیستدشواری دشوارتر

بر تپیدن‌های دل هم دیده‌ای واکردنی‌ست

رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنی‌ست

یا به خود آتش توان زد یا دلی باید گداخت

گر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآتش توان زد ← توان خود را سوزانددماغ عشق ← مشرب و همت عشقگداخت ← گداختن و ذوب کردن

از ورق‌گردانی شام و سحر غافل مباش

زیرگردون آئچه امروز است فرداکردنی‌ست

زیرگردون ← زیر آسمانشام و سحر ← شب و سپیده؛ گردش زمانورق‌گردانی ← برگ‌گردانی روزگار

هرکف خاکی به جوش صدگدازآماده است

یک قلم اجزای این میخانه صهباکردنی‌ست

صهباکردنی‌ست ← شراب‌شدنی استیک قلم ← سراسر و یکجا

خاک ما خون گشت و خون‌ها آب‌گردید وهنوز

عشق می‌داندکه بی‌رویت چه با ماکردنی‌ست

بی‌رویت ← بی‌دیدار تو

حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودی

یک قیامت از شکست رنگ برپاکردنی‌ست

برپاکردنی‌ست ← برپاشدنی استحشر ← رستاخیز و گردآمدن قیامتشکست رنگ ← شکستن رنگ و صورتغبار بیخودی ← غبار بی‌خویشی

بی‌نشانی می‌زند موج از طلسم‌کاینات

گر همه رنگ است هم پرواز عنقاکردنی‌ست

بی‌نشانی ← بی‌اثر و بی‌نشان بودنطلسم‌کاینات ← طلسم کائناتپرواز عنقاکردنی‌ست ← پرواز عنقاشدنی است

حیرتی دادم خبر از پردهٔ زنگار جسم

شاید این آیینه دل باشد مصفاکردنی‌ست

مصفاکردنی‌ست ← پاک‌شدنی استپردهٔ زنگار جسم ← حجاب زنگ تن

مشرب درد تو دارم سیر عالم کرده‌ام

گر همهٔک‌قطرهٔ خون است دل جا کردنی‌ست

جا کردنی‌ست ← جای‌گرفتنی و زیستنی استسیر عالم ← گردش در جهانمشرب درد ← خوی و مسلک درد

اضطرابم درگره دارد کف خاکستری

چون سپند از نالهٔ من سرمه انشاکردنی‌ست

قامت خم‌گشته می‌گویند آغوش فناست

ناخنی گل کرده‌ام این عقده هم واکردنی‌ست

شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس

حرف ما ناگفتنی وکار ما ناکردنی‌ست

شخص تصویریم ← پیکر نقش‌شده‌ایم؛ بی‌جان‌گونهناکردنی‌ست ← ناکردنی و ناممکنناگفتنی ← ناگفتنی و بیان‌ناپذیر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗