› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 750

بی‌ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

بی‌ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست

غیرضبط خود شکست موج را معمار نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌ادب بنیاد ← بنیاد بی‌ادبیعافیت دربار نیست ← درگاه سلامت نیستمعمار نیست ← سازنده و سامان‌ده نیست

هر کس اینجا سود خود در چشم‌پوشی دیده است

خودفروشان، عبرتی، آیینه در بازار نیست

آیینه در بازار نیست ← آینهٔ عبرت در بازار نیستخودفروشان ← فروشندگان خویشعبرتی ← مایهٔ پندچشم‌پوشی ← چشم بستن و درگذشتن

حرص‌خلقی رادرین‌محفل به مخموری گداخت

غیر چشم سیر، جام هیچکس سرشار نیست

حرص‌خلقی ← آزمندی مردمانسرشار نیست ← لبریز نیستمخموری ← خمار مستیچشم سیر ← چشم سیر و قانع

حسن و عشق آیینهٔ شهرت‌گرفت از اتفاق

تا نباشد از دو سر محکم صدا در تار نیست

از اتفاق ← از هم‌سازی و همدستیصدا در تار نیست ← آوا در تار سست نیست

سختی دل ناله را سنگ ره آزادگی‌ست

رشته تا صاحب‌گره باشد رهش هموار نیست

آزادگی‌ست ← مانع آزادی استسختی دل ← سخت‌دلیسنگ ره ← مانع راهصاحب‌گره ← گره‌دار

تا فنا ما را همین تار نفس بایدگسیخت

شمع یک دم فارغ از واکردن زنار نیست

بایدگسیخت ← باید گسستتار نفس ← رشتهٔ دم زندگیواکردن زنار ← باز کردن زنار؛ گشودن بند شمع

غفلت عالم فزود از سرگذشت رفتگان

هر کجا افسانه باشد هیچکس بیدار نیست

تا توان از صورت انجام خود واقف شدن

با وجود نقش پا آیینه‌ای در کار نیست

مفت چشم ماست سیر این چمن اما چه سود

اینقدر رنگی که می‌بالدکم از دیوار نیست

مفت چشم ← رایگان برای چشم

اشک ما را پاس ناموس ضعیفی داغ کرد

ورنه مژگان تا به جیب و داهن ال مقدار نیست

ال مقدار نیست ← چندان ارجی نداردداغ کرد ← داغ ننگ زدضعیفی ← ناتوانی و شرمساریپاس ناموس ← نگهداشت آبرو

چون نفس یکسر وطن آوارهٔ نومیدیم

گرهمه دل جای ما باشد که ما را بار نیست

کی توان بیدل حریف چاک رسوایی شدن

چون سحر پیراهن ما یک گریبان‌وار نیست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗