› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1347

این ستم‌کیشان که وهم زندگی را هاله‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه الهانددشواری دشوارتر

این ستم‌کیشان که وهم زندگی را هاله‌اند

در تلاش خودکشی‌ها شعلهٔ جواله‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندستم‌کیشان ← تحمل‌کنندگان ستمهاله‌اند ← احاطه‌شده؛ هاله گشته‌اندوهم زندگی ← پندار زندگی

عمر‌ها شد حرف دردی آشنای گوش نیست

کوهکن تا بی‌نفس شد کوه‌ها بی‌ناله‌اند

بی‌ناله‌اند ← بی‌فریاد و خاموش‌اندبی‌نفس ← بی‌جان و خاموشکوهکن ← فرهاد کوه‌کن؛ تلمیح عاشق

خلقی از خود رفت و اکنون ذکر ایشان می‌رود

کاروان خواب را افسانه‌ها دنباله‌اند

از خود رفت ← بی‌خود شد؛ درگذشتدنباله‌اند ← دنباله‌رو افسانه‌هایندذکر ایشان ← یاد و نام آنانکاروان خواب ← کاروان رؤیا و غفلت

دعوی مردان این عصر انفعالی بیش نیست

شیر می‌غرند و چون وامی‌رسی بزغاله‌اند

انفعالی ← منفعل و بی‌کنش واقعیبزغاله‌اند ← ضعیف و ترسو همچون بزغالهدعوی مردان ← ادعا و لاف مردانگی

سرد شد دل از دم این پهلوانان غرور

رستمند اما بغل پرورده‌های خاله‌اند

رستمند ← رستم‌مانند در ظاهرپهلوانان غرور ← پهلوان‌نمای متکبر

دل سیاهی یک قلم آیینه‌دار صحبت است

گر همه اهل خراسانند از بنگاله‌اند

آیینه‌دار صحبت ← آیینه‌دار معاشرت و سخنبنگاله‌اند ← از بنگال؛ بیگانه و دوردل سیاهی ← تیرگی و سیاهی دل

جمله با روی ملایم قطره‌اند اما چه سود

چون به مینای دل افتادند یکسر ژاله‌اند

روی ملایم ← چهرهٔ نرم و مهربانمینای دل ← جام و شیشهٔ دلژاله‌اند ← تگرگ‌اند؛ سخت و آسیب‌زن

همچو دندان بهر ایذا وصل و هجرشان یکی‌ست

گر همه یک‌ساله می‌آیند و گر صدساله‌اند

ایذا ← آزار و رنج

با عروج جاه این افسردگان بی‌مدار

بر لب هر بام چون خشت کهن تبخاله‌اند

افسردگان بی‌مدار ← افسردگان بی‌ثباتتبخاله‌اند ← مانند تبخاله بر لب بامعروج جاه ← بلندی مقام و قدرت

چشم اگر دارد تمیز حسن و قبح اعتبار

زنگیان جامه گلگون، نوبهار لاله‌اند

تمیز ← تشخیص و بازشناختجامه گلگون ← جامهٔ سرخ‌رنگحسن و قبح ← زیبایی و زشتیزنگیان ← سیاه‌پوستان

بیدل از خرد و بزرگ آن به که برداری نظر

دور گاوان رفت و اکنون حاضران گوساله‌اند

دور گاوان ← دورهٔ نسل‌های پیشینگوساله‌اند ← ناتوان و خام همچون گوساله
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
اعتبار
ارج و آبرو؛ کنایه از بی‌بنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗