› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1577

چون رشته‌ای که ازگهر آگاه می‌شود

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اهمیشودردیف می شوددشواری نسبتاً آسان

چون رشته‌ای که ازگهر آگاه می‌شود

صد جاده از یک آبله‌کوتاه می‌شود

ای قاصد یقین املت رهزن است و بس

منزل مکن بلند که بیگاه می‌شود

نقاش نیست کلک ازل گر نظر کنی

آدم مصور از کلف ماه می‌شود

بیش وکم غنا هه اسماء حاجت است

فقر آن زمان که گل کند الله می‌شود

بر خاتم قناعت درویش مشربی

کم نیست اینکه نام‌گدا شاه می‌شود

از آفت غرور حذرکن که همچو شمع

چشم از بلندی مژه‌ات چاه می‌شود

برهمزن وقار بزرگی ست‌گفتگو

کوه از صدا خفیفتر ازکاه می‌شود

چون آسمان کمال بزرگان فروتنی است

وضع تواضع‌آب رخ جاه می‌شود

هر نعمتی که مائدهٔ حرص چیده است

انجام رغبتش همه اکراه می‌شود

از جادهٔ ادب منمایید انحراف

پا خصم دامنی‌ست که گمراه می‌شود

جزیاس نیست‌کروفرلاف زندگی

هر گه نفس بلند شود آه می‌شود

روزی دو از تو شکوهٔ طالع غنیمت است

این عالم است کار که دلخواه می‌شود

بیدل به ناله خوکن‌و خواهی‌خموش باش

اینها فسانه‌ای‌ست که کوتاه می‌شود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
نام
نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗