› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 928

ز ننگ منت راحت به مرگم کار می‌افتد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ارمیافتدردیف می افتددشواری درآمدنی

ز ننگ منت راحت به مرگم کار می‌افتد

همه گر سایه افتد بر سرم دیوار می‌افتد

دماغ نازکی دارم حراجت پرور عشقم

اگر بر بوی گل پا می‌نهم بر خار می‌افتد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحراجت پرور ← پرورندهٔ تنگی و حرج تودماغ نازکی ← سِر و حس ظریف

جنون خودفروشی بسکه دارد گرمی دکان

ز هر جنس آتش دیگر درین بازار می‌افتد

متاعی جز سبکروحی ندارد کاروان من

همین رنگست اگر بر دوش شمعم بار می‌افتد

مزاج ناتوانان ایمن است از آفت امکان

اگر بر سنگ افتد سایه بی‌آزار می‌افتد

آفت امکان ← آسیب وجود ممکن و حادث

قضا ربطی دگر داده است با هم کفر و ایمان را

ز خود هم می‌رمد گر سبحه بی‌زنار می‌افتد

سبحه ← تسبیح و دانهٔ ذکر

نخستین سعی روزی فکر روزی خوار می‌باشد

نگاه دانه پیش از ریشه بر منقار می‌افتد

نشاید نکته‌سنجان را زبان در کام دزدیدن

نوا در سکته میرد چون گره در تار می‌افتد

سکته ← مکث و ایست موسیقایینکته‌سنجان ← باریک‌بینان و نقادانگره در تار ← گره در تار ساز

مکن سوی فلک مژگان بلند ای شمع ناقص‌پی

که زیر پا سراپای تو با دستار می‌افتد

دستار ← عمامه و دستار سرناقص‌پی ← ناقص‌پایه؛ سست‌بنیان

ز یک دم تهمت ایجاد رسوای قیامت شو

به دوش این بار چون برداشتی دشوار می‌افتد

تهمت ایجاد ← اتهامِ آفریده‌شدنرسوای قیامت ← رسوا در روز رستاخیز

قفای مردگان نامرده باید رفت درگورم

چه سازم خاک این ره بر سرم بسیار می‌افتد

قفای مردگان ← از پی مردگان رفتننامرده ← هنوز نمرده؛ زنده

دو روزی با غم و رنج حوادث صبر کن بیدل

جهان آخر چو اشک از دیده‌ات یکبار می‌افتد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗