دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 927
ادب چه چاره کند چون فضول افتد
ادب چه چاره کند چون فضول افتد
به جای عذر دل آوردهام قبول افتد
به خاک خفت درتن ره هزار قافله اشک
مباد کس به غبار دل ملول افتد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندغبار دل ← غبار و کدورت دلقافله اشک ← کاروان اشک
ترحم است برآن طایر شکسته قفس
که همچو شمع پرافشانیاش به نول افتد
طایر شکسته قفس ← مرغ قفسشکستهنول ← منقار پرندهپرافشانیاش ← بالافشانیاش
ستم به وجد دل از ضبط ناله نتوان کرد
چو نغمه ختم شود ضرب بر اصول افتد
ضبط ناله ← مهار و فرونشاندن نالهضرب بر اصول ← ضربه بر پایهٔ وزن موسیقیوجد دل ← وجد و شور دل
به کارگاه هوس از ستم شریکی چند
قیامت است که آتش به دشت غول افتد
دشت غول ← دشت دیو و غولکارگاه هوس ← کارگاه خواهش و هوس
ز آب دیده گرفتم عیار شیب و شباب
که هر چه گل کند از ابر بر فصول افتد
شیب ← فرود و کاهیدن عمرعیار شیب و شباب ← سنجهٔ پیری و جوانی
خرد ودیعت اوهام برنمیدارد
به رنج بار امانت مگر جهول افتد
چو موج گوهرم از دل گذشتن آسان نیست
چو رشته خورد گره کوتهی به طول افتد
سری کشیدهای آمادهٔ گریبان باش
به پایهای نرسیدی که بینزول افتد
بینزول ← بیفرود و بیافتسری کشیدهای ← سر برافراشتهای؛ متکبری
مباز بیدل از اوهام نقد استغنا
مراد کو که کسی در غم حصول افتد
غم حصول ← اندوه رسیدن و به دست آوردننقد استغنا ← نقدینهٔ بینیازی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- غم
- اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شبهای تنهایی.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- ادب
- حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
- قیامت
- رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بیاندازه.
غزلهای مرتبط