› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1066

پیری‌ام آخر می و پیمانه برد

وزن مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه انهبردردیف برددشواری نسبتاً آسان

پیری‌ام آخر می و پیمانه برد

باد سحر شمع ز کاشانه برد

دیده سیاهی ز گل و لاله چید

کوش‌گرانی ز هر افسانه برد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسانه ← قصه و سخنسیاهی ← تیرگی؛ سرمهکوش‌گرانی ← گران‌گوشی؛ ناشنوایی

شمع جنون آبله‌پا کرده گم

سر به هوا لغزش مستانه برد

کشمکش از سعی نفس قطع شد

اره خودآرایی دندانه برد

یاد خطش‌کردم و دل باختم

سایهٔ مور از کف من دانه برد

دانه ← دانه؛ سرمایهٔ اندکسایهٔ مور ← سایهٔ مورچه؛ چیز بسیار خرد

هر که در این انجمن حرص وگد

ساخت به خود گنج به ویرانه برد

حرص ← آزوگد ← و گداییویرانه ← خرابه؛ جایِ بی‌سامان

حسرت دیدار گریبان درید

آینهٔ ما همه جا شانه برد

خواندن اسرار وفا مشکل است

مهر شد آن نامه که پروانه برد

در دل ما ذوق تماشا نماند

آه‌کسی آینه زین خانه برد

آینه ← آینهٔ دل و صفاذوق تماشا ← لذتِ نگریستن

قاصد دلبر جگرم داغ کرد

نامهٔ من ناله شد اما نه برد

وقت جنون خوش که غم خانمان

یک دو دم از بیدل دیوانه برد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗