› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1631

بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ادکنیدردیف کنیددشواری میانه

بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید

خون شوید آن همه کز خود چمن ایجاد کنید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخیال ← تصویرِ ذهنی

کو فضایی که توان نیم تپش بال افشاند

ای اسیران قفس خدمت صیاد کنید

ما هم از گلشن دیدار گلی می‌چیدیم

هر کجا آینه بینید ز ما یاد کنید

گلشن دیدار ← باغِ دیدار و مشاهده

یار را باید از آغوش نفس کرد سراغ

آنقدر دور متازید که فریاد کنید

آغوش نفس ← آغوشِ خودی و نفسِ خویشکرد سراغ ← جستجو کرد

گرد آرام درین دشت تپش‌خیز کجاست

تا به پایی برسید آبله بنیاد کنید

آبله بنیاد ← بنیان‌نهاده بر تاولِ پاتپش‌خیز ← برانگیزانندهٔ تپشگرد آرام ← غبارِ آرامش؛ جای آرام

وضع نامنفعلی سخت خجالت دارد

کاش از هرزه دوی‌ها عرق ایجاد کنید

موجم از مشق تپش رفت به توفان‌گداز

یک گهر معنی افسردنم ارشاد کنید

افسردنم ← سرد و منجمد شدنمتوفان‌گداز ← گداخته و ذوب‌شده در توفانمشق تپش ← تمرین و ممارستِ تپیدنگهر معنی ← گوهرِ معنا

عمر‌ها شد عرق‌آلود تلاش سخنم

به نسیم نفس سوخته‌ام یاد کنید

بوی گل تا نشوم ننگ رهایی نکشم

نیستم سرو که پا در گلم آزاد کنید

ننگ رهایی ← شرمِ رها شدن از قیدِ گل

صورت ناوکش از دل نکشد جرأت من

به تکلف اگرم خامهٔ بهزاد کنید

خامهٔ بهزاد ← قلمِ بهزادِ نقاشصورت ناوکش ← شکلِ پیکانِ تیر او

نرگس یار به حالم چه نظر‌ها که نداشت

معنی منتخبم بر سر من صاد کنید

صاد کنید ← تأیید و نشانِ درستی زنیدمعنی منتخبم ← معنای برگزیده‌ام

من بیدل سبق مدرسهٔ نسیانم

هر چه کردید فراموش مرا یاد کنید

سبق ← درسمدرسهٔ نسیانم ← مدرسهٔ فراموشی‌ام
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗