دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 719
به زخم هستی اگر شرم بخیه پردازیست
به زخم هستی اگر شرم بخیه پردازیست
عرق کن ای شرر کاغذ آنچه غمازیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشرر کاغذ ← جرقهٔ کاغذسوزغمازیست ← سخنچینی و افشاگری است
به فرصت نفسی چند صحبت است اینجا
تأملی که درین بزم باکه دمسازیست
دمسازیست ← همنفسی و سازگاری استنفسی چند ← چند دم کوتاه
نه دیگذشت و نه فردا به پیش میآید
تجدد من و ما تا قیامت آغازیست
آغازیست ← همیشه آغاز استتجدد ← نو به نو شدنمن و ما ← خودِ منومایی
به غیر ساختگی نیست نقش عالم رنگ
شکست نیز در اینکارخانه پردازیست
ساختگی ← تصنع و ساختگیعالم رنگ ← جهانِ ظاهر و رنگپردازیست ← پرداخت و آرایش است
چوشمع غیرت تسلیم هم جنون دارد
تلاش ما همه تا نقش پا سراندازیست
سراندازیست ← سر باختن و فدا شدن استغیرت تسلیم ← حمیتِ سرسپردگینقش پا ← اثر پا بر خاک
ز وضع چرخ اقامت نمیتوان فهمید
دماغ بیضهٔ عنقا همیشه پروازیست
به حکم عجز سراز سجده بر شکن بیدل
که گرد اگر دمد از خاک گردنافرازیست
حکم عجز ← فرمانِ ناتوانیسراز سجده بر شکن ← سر از سجده برندارگردنافرازیست ← تکبر و گردنفرازی است
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- وضع
- حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
- بزم
- مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
غزلهای مرتبط