› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1428

بسکه بی‌روپت بهارم کلفت انشا می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

بسکه بی‌روپت بهارم کلفت انشا می‌کند

چون حنا رنگ از گرانی سایه پیدا می‌کند

گر نه باد صبح چین طره‌ات وا می‌کند

نسخهٔ جمعیت ما را که اجزا می‌کند

عضو عضوم‌بسکه می‌بالد به سودای جنون

وسعت دامان داغ ایجاد صحرا می کند

همت !ز تدبیر بیجا تاکجا خجلت‌کشد

ای جنون رحمی که ما را هوش رسوا می‌کند

نسخهٔ هستی ز بس دقت سواد افتاده است

چشم برهم بسته حل این معما می‌کند

جنس درد بیکسی کم نیست در بازار ما

گر شنیدن مایه دارد ناله سودا می‌کند

جلوه از شوخی نقاب حیرتی افکنده است

رنگ صهبا در نظرها کار مینا می‌کند

دیده ما را خمار شوخی رفتار او

عاقبت خمیازه ای نقش کف پا می‌کند

چون شود بیحاصلی معلوم مطلب حاصل‌ست

حاجت ما را روا نومیدی ما می‌کند

گر چنین بالد هوای پر فشانیهای شوق

آه ما را ربشهٔ تخم ثریا می‌کند

در شکست آرزو تعمیر آزادی گم است

بال چون بر هم خورد پرواز پیدا می کند

سنگ بر تدبیر زن، کار کس اینجا بسته نیست

یک شکستن صد کلید از قفل انشا می‌کند

رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس

سیل چون مطلق عنان شد سیر دربا می‌کند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗