› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1452

نظم امکانی کجا ضبط روانی می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انیمیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

نظم امکانی کجا ضبط روانی می‌کند

کوه هم گر پا فشارد سکته‌خوانی می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسکته‌خوانی ← خواندنِ بریده‌بریده، لکنتضبط روانی ← مهار و روان‌خوانیِ درستنظم امکانی ← نظمِ عالمِ ممکناتپا فشارد ← سخت بایستد

زین من و ما چون شرار کاغذ آتش زده

اندکی دامن فشاندن گل‌فشانی می‌کند

دامن فشاندن ← تکاندن دامنشرار کاغذ ← جرقهٔ کاغذ آتش‌گرفتهمن و ما ← منیت و خودبینیگل‌فشانی ← افشاندن گل؛ جلوه‌گری

خلق از آغوش عدم نارسته می‌جوید فراغ

بی‌نشانی هم تلاش بی‌نشانی می‌کند

ذوق خودداری ز ما جز پستی همت نخواست

خاک اگر تمکین نچیند آسمانی می‌کند

این بلند و پست کز گرد نفس گل کرده است

تا کسی از خود برآید نردبانی می‌کند

عجز پر بی‌پرده است اما درشتی‌های طبع

مغز بی‌ناموس ما را استخوانی می‌کند

استخوانی ← سخت و استخوان‌مانندبی‌ناموس ← بی‌آبرو، بی‌حیادرشتی‌های طبع ← خوی درشت و سرکشعجز ← ناتوانی و فروتنیپر بی‌پرده ← کاملاً آشکار و عریان

از تعین چند مهمان فضولی زیستن

خاکساری بیش از اینت میزبانی می‌کند

تعین ← تشخص و خودنماییِ وجودیخاکساری ← فروتنی و خاکساریمهمان فضولی ← مهمانِ فضول و ناخواندهمیزبانی ← پذیراییِ بهتر

آسمان دوش خمی دارد که بارش عالم است

کار صد قدرت همین یک ناتوانی می‌کند

بر دل ما کس ندارد یک تبسم التفات

زخم اگر می‌خندد اینجا مهربانی می‌کند

تبسم التفات ← لبخندِ توجه و مهرزخم اگر می‌خندد ← اگر زخم گشوده شود؛ خون‌خندهمهربانی ← تنها لطفِ اینجا همان زخم است

در حدیث عشق تن زن از مقالات هوس

لکنت تقریر تفضیح معانی می‌کند

تفضیح معانی ← رسوا کردن معانیتن زن ← خاموش باش، دست بکشحدیث عشق ← سخن و راه عشقلکنت تقریر ← گرفتگیِ بیانمقالات هوس ← گفتارهای هوس‌آلود

زین همه اسباب کز دنیا و عقبا چیده‌اند

هر چه برداریم غیر از دل گرانی می‌کند

بیدل آخر مدعای شوق پرواز است و بس

بی‌پر و بالی دو روزم آشیانی می‌کند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗