› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1637

ای هوس آوارگان چند تک و پو کنید

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه وکنیدردیف کنیددشواری میانه

ای هوس آوارگان چند تک و پو کنید

سعی نفس آب شد سوی عرق رو کنید

آینه‌دار حضور غیب پرستد چرا

حاصل تحقیق چیست گر من و ما او کنید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآینه‌دار ← آینه‌به‌دستِ حضورحضور غیب ← حضورِ عالم غیبمن و ما او کنید ← انانیت را در او فانی سازید

مخمل و دیبا همه باب مساس هواست

نقش نی بوریا زینت پهلو کنید

دیبا ← پارچهٔ ابریشمیِ فاخرمساس هواست ← درخورِ تماسِ هوس استنی بوریا ← حصیرِ بافته از نی

صنعت پرگار عشق حیف بود ناتمام

سر به هوا می‌دود توأم زانو کنید

جهد کمان دار وهم صید تسلی نکرد

رم همه وقتش رم است دشت و درآهوکنید

درآهوکنید ← دشت و در را آهووار رها کنیدرم ← رمیدن و رمِ آهوصید تسلی ← شکارِ آرامشِ دلکمان دار وهم ← کمانگیرِ خیال و پندار

پیش غرور فلک عجز بشر روشن است

مرد کمان نیستید نوحه به بازو کنید

مرد کمان ← شایسته و مردِ کمان‌دارینوحه به بازو ← به جای تیر، نوحه بر بازو

گردن تسلیم عشق خط امان است و بس

بر دم تیغ قضا تکیه به این مو کنید

عالم یکتایی‌اش مغرض تمثال نیست

ششجهت آیینه است آینه یکسوکنید

ششجهت ← شش سویِ فضاعالم یکتایی‌اش ← جهانِ یگانگیِ اومغرض تمثال ← در پی یا در معرضِ صورت نیستیکسوکنید ← کنار بگذارید

از چمنی می‌رسیم باخته رنگ نگاه

گز سر سیر گلی‌ست حیرت ما بو کنید

ماه ز وضع هلال یافت عروج کمال

بوی جبین برده‌اید پیشهٔ ابرو کنید

بوی جبین ← نشان و اثرِ پیشانیِ خضوععروج کمال ← بالارفتن به کمالپیشهٔ ابرو ← حرفه و شیوهٔ خمِ ابرو

ذره موهوم را شرم نسنجد به هیچ

بیدل ما را همین سنگ ترازو کنید

ذره موهوم ← ذرهٔ پنداری و خیالیسنگ ترازو ← سنگِ سنجشِ ترازو
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗