› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1656

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ردشواری درآمدنی

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر

داغ می·خواهی بنه چون لاله در کهسار سر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندکهسار سر ← سرِ کوهسار

تا مگر در بزمگاه عشق پروازت دهند

همچو پروانه به موج شعله‌ای بسپار پر

تو درون خانه مست خواب و در بیرون در

در غمت از حلقه دارد دیدهٔ بیدار در

دشمن مشق رسایی نیست جز نفس لعین

کوش، آن دارد که گشت از مکر این مکارکر

مشق رسایی ← تمرین کمال و رسیدنمکارکر ← بسیار مکارنفس لعین ← نفس ملعون امّاره

هر سحرگه غوطه‌ها در اشک بلبل می‌زند

نیست از شبنم چمن را جامه و دستار تر

دستار تر ← دستار خیسغوطه‌ها ← فرو رفتن‌ها

از غبار خاطر من جوهری آرد به کف

بگذرد تیغ خیالش از دل افگارگر

افگارگر ← زخم‌زنندهجوهری ← گوهرشناسغبار خاطر ← تیرگی دل

غیر بار عشق هر باری که هست افکندنی‌ست

بیدل ار باری بری، باری به دوش این باربر

افکندنی‌ست ← باید افکندباربر ← حمّال
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗