دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 933
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد
بیاض صفحهٔ کافور را در مشک تر پیچد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیاض صفحهٔ کافور ← سفیدی صفحهٔ کافوریعالمآرا ← زیباکنندهٔ عالممشک تر ← مشکِ نمناک و تازه
گهی چون طفل اشک من درآغوش نگه غلتد
گهی چون سبزهٔ مژگان به دامان نظر پیچد
درآغوش نگه ← در آغوش نگاه
اگر گویم ز زلف خود رهایی ده دل ما را
چو زلف خود سر هر مو ز صد جا بیشتر پیچد
به گاه خنده شکّر ریزد از چاک دل گوهر
به وقت خامشی موج گهر را در شکر پیچد
شکر ← شیرینی
نخیزم چون غبار از راه او بیدل که میترسم
عنان توسن ناز از طریق مهر درپیچد
توسن ناز ← اسب سرکشِ نازطریق مهر ← راه مهر و محبت
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- نگه
- نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- دامان
- دامنِ جامه؛ نمادِ پناه، توسل و حریمِ محبوب.
- گوهر
- مروارید درون صدف؛ نماد حقیقت پنهان و کمال نهفته.
- گهر
- گوهر و مروارید؛ نماد حقیقت تابناکِ نهفته در دلِ دریا.
- چاک
- شکاف و دریدگی؛ نمادِ دلِ خونین و گریبانِ دریدهٔ عاشق.
- خنده
- شکفتنِ لب؛ نمادِ شکوفایی، تمسخر و گاه شکافِ غنچه.
- زلف
- موی تابدارِ معشوق؛ نمادِ کفر، دامِ دل و آشفتگی.
غزلهای مرتبط