› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 640

دل راگشاد کار ز صد عقده برتر ست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رستدشواری میانه

دل راگشاد کار ز صد عقده برتر ست

آزادی طبیعت این مهره ششدر‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندششدر‌ست ← گرفتار در ششدر نردعقده ← گره مشکل

غواص آرزوی گرفتاری توایم

ما را تأمل گره دام گوهرست

تأمل ← درنگدام گوهرست ← دام مرواریدغواص ← فرو رونده در دریا

سر برنمی‌کشیم ز خط رضای دوست

چون خامه سعی لغزش ما هم به مسطر‌ست

خامه ← قلممسطر‌ست ← خط‌کش سطر

رنگ پریده ای‌ست ز روی خزان ما

در بوته‌های غنچه اگر خرد زرست

بوته‌های غنچه ← کورهٔ غنچهخرد زرست ← خرد زرینرنگ پریده ← رنگ‌باخته

گر آرزو به چشم تامل نظر کند

خط لبی که دیده فریب است ساغرست

خط لبی ← خط گرد لبساغرست ← جام شرابچشم تامل ← نگاه دقیق

دریاکشی‌ست مشرب بیهوشی حباب

از خویش رفتنت به دو عالم برابرست

حباب ← حباب؛ وجود ناپایداردریاکشی‌ست ← دریاخواری؛ ظرفیت بیکرانمشرب بیهوشی ← طریقهٔ بی‌خویشی

دارم نوید مقدم سیماب جلوه‌ای

ناصح خموش! گوشم از آواز پاکرست

سیماب جلوه‌ای ← جلوهٔ جیوه‌سانناصح ← پنددهندهپاکرست ← کر از پند

تجدید رنگ و بو، نرود از بهار من

نخل حبابم و نفسم جمله نوبر‌ست

تجدید رنگ و بو ← تازه شدن جلوهنخل حبابم ← درخت حباب؛ وجود پوچنوبر‌ست ← میوهٔ تازه

واماندگی، فسردهٔ یأسم نمی‌کند

تسلیم سایه پرتو خورشید را پرست

تسلیم سایه ← فرمانبرداری سایهفسردهٔ یأسم ← سرد از ناامیدیواماندگی ← درماندگی

بالا دوی‌ست آبلهٔ پا در این بساط

اینجا چو شمع‌گر قدمی هست بر سرست

آبلهٔ پا ← تاول پابالا دوی‌ست ← بالارفتنبر سرست ← قدم بر سر

فردا به خلد هم اگر این ما و من بجاست

ما را همین جبین عرقناک‌کوثرست

خلد ← بهشتما و من ← خودبینی

یک روی گرم در همه عالم پدید نیست

خورشید هم به کشور ما سایه‌پرورست

روی گرم ← چهرهٔ مهرآمیز و گشودهسایه‌پرورست ← پرورندهٔ سایه؛ سرد و بی‌مهر

دشوار نیست قطع امید من آنقدر

مقراض یأسم و دم تیغم مکرر‌ست

دم تیغم ← لبه و دمِ تیغ منقطع امید ← ناامیدی کاملمکرر‌ست ← پی‌درپی و دوباره است

بیدل به قلزم اثر انتظار عشق

چشم تری که بی مژه گردید گوهرست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗