دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1201
ما را که نفس آینه پرداخته باشد
ما را که نفس آینه پرداخته باشد
تدبیر صفا حیرت بیساخته باشد
فرداست که زیر سپر خاک نهانیم
گو تیغ تو هم به سپهر آخته باشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآخته ← کشیده و برکشیدهسپر خاک ← خاک چون سپر پوشانندهنهانیم ← پنهان میشویم
تسلیم سرشتیم رعونت چه خیال است
مو تا به کجا گردنش افراخته باشد
افراخته ← برافراشته و بلندتسلیم سرشتیم ← سرشت ما تسلیم استرعونت ← تکبر و خودبینی
با طینت ظالم چه کند ساز تجرّد
ماری به هوس پوستی انداخته باشد
ساز تجرّد ← ساز تنهایی و مجردیطینت ظالم ← سرشت ستمگرپوستی انداخته ← پوستاندازی کرده
شور طلب از ما به فنا هم نتوان برد
خاکستر عاشق قفس فاخته باشد
بی بوی گلی نیست غبار نفس امروز
یاد که در اندیشهٔ ما تاخته باشد
دلدار گذشت و خبر از دل نگرفتیم
این آینهای نیست که نگداخته باشد
از شرم نثار تو به این هستی موهوم
رنگی که ندارم چقدر باخته باشد
بیدل به هوس دامنت از کف نتوان داد
ای کاش کسی قدر تو نشناخته باشد
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
- شور
- هیجان و جوش؛ نمادِ بیقراریِ عاشقانه و وجد.
- کف
- کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهیدستی.
غزلهای مرتبط