دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1792
دل بیمدعا رنگی ندارد تا کنم فاشش
دل بیمدعا رنگی ندارد تا کنم فاشش
صدف در حیرت آیینه گم کردهست نقاشش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیمدعا ← بیخواسته و بیادعارنگی ندارد ← جلوه و معنایی نداردصدف ← صدف مرواریدنقاشش ← نگارگر و صورتگرش
درین محفل نیاوردند از تاریکی دلها
چراغی را که باشد امتیاز از چشم خفاشش
امتیاز ← فرق و برتریچشم خفاشش ← چشم شبکور؛ کور از نور
جهان رنگ با تغییر وضع خود جدل دارد
به هر جا شیشه و سنگی است با وهم است پرخاشش
تغییر وضع ← دگرگونی حال و صورتجهان رنگ ← عالم ظاهر و صورپرخاشش ← ستیز و جدالش
به تشویش دل مأیوس رنجی نیست مفلس را
شکست کاسه در بزم کرم کردهست بیآشش
بزم کرم ← مجلس بخششبیآشش ← بیغذا و بینصیبشدل مأیوس ← دل ناامیدمفلس ← تهیدست
به این شرمی که میبیند کریم از جبههٔ سایل
گهر هم سرنگون میافتد از دست گهرپاشش
جبههٔ سایل ← پیشانی گداکریم ← بخشندهگهرپاشش ← گوهرپاش؛ بخشندهٔ جواهر
به ملک بینیازی رو که گاه احتیاج آنجا
چو ناخن میکشد درهم به پشت دست قلاشش
قلاشش ← رند و بیقیدشملک بینیازی ← سرزمین استغناناخن میکشد درهم ← ناخن به هم میساید؛ درمانده
خط لوح امل جز حک زدن چیزی نمیارزد
همهگر ریش زاهد در خیال آید که بتراشش
بتراشش ← بتراشیدشحک زدن ← پاک کردن و محو ساختنخط لوح امل ← نوشتهٔ لوح آرزوریش زاهد ← ریش پارسایی ریاکار
شئون هر صفت مستوری عاشق نمیخواهد
کفن هر چند پوشد ذوق عریانیست نباشش
ذوق عریانیست ← شوق برهنگی و ظهورشئون هر صفت ← جلوههای هر صفت الهیمستوری عاشق ← پوشیدگی عاشقنباشش ← جسم و پیکرش
بساط زندگی مفت حضور اما به دل جاکو
نفس میگسترد در خانهٔ آیینه فراشش
جاکو ← جای کجاستفراشش ← گستردهساز و خدمتکارشمفت حضور ← رایگانِ حضور و شهود
ندارد کاوش دل صرفهٔ امن کسی بیدل
در این ناسور توفانهای خون خفتهست مخراشش
صرفهٔ امن ← سود و فایدهٔ آرامشمخراشش ← نخراشیدش؛ دست نزنیدناسور ← زخم کهنه و چرکینکاوش دل ← کاوش و رنج دل
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غزلهای مرتبط