› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1791

که دارد جوهر تحقیق حسرت گاه ناموسش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وسشدشواری نسبتاً آسان

که دارد جوهر تحقیق حسرت گاه ناموسش

جهانتاب است شمع و بیضهٔ عنقاست فانوسش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجهانتاب ← جهان‌افروزجوهر تحقیق ← گوهرِ راستینِ جستجوحسرت گاه ناموسش ← جای حسرتِ آبرویشفانوسش ← چراغ پوشیده‌اش

تبسم ریز صبحی رفت از گلشن که تا محشر

به هر سو غنچه‌ها لب می‌کند از حسرت بوسش

خیال عشق چندان شست اوراق دلایل را

که در آیینه نتوان یافتن تمثال جاسوسش

تمثال جاسوسش ← تصویر و نقش جاسوسِ عشقدلایل ← برهان‌ها و حجت‌هاشست اوراق ← شست‌وشوی اوراق rational

نوید وصل آهنگی‌ست وقف ساز نومیدی

اگر دل بشکند زین نغمه نگذارند مأیوسش

آهنگی‌ست ← نغمه و سرودی استمأیوسش ← ناامیدشنوید وصل ← بشارت دیداروقف ساز نومیدی ← ویژهٔ ساز ناامیدی

درین محفل به هر جا شیشهٔ ما سرنگون گردد

خم طاق شکست دل نماید جای پا بوسش

شکستم در تمنای بهارت شیشهٔ رنگی

که هر جا می‌رسم پر می‌زند آواز طاووسش

آواز طاووسش ← بانگ و جلوهٔ طاووس‌گونه‌اششیشهٔ رنگی ← جام رنگین؛ ظاهر فریبنده

جهان یکسر حقست، آری مقیّد مطلق است اینجا

ز مینا هر که آگه شد پری گردید محسوسش

حقست ← حقیقت مطلق استمقیّد مطلق ← مطلقِ مقید؛ وحدت در کثرتمینا ← شیشهٔ رنگی؛ عالم صورتپری گردید محسوسش ← محسوسش چون پری ناپیدا شد

ز دیرستان عشقت در جگر جوش تبی دارم

که از تبخاله می‌باید شنیدن بانگ ناقوسش

بانگ ناقوسش ← صدای زنگ دیرتبخاله ← تاول لب از تبجوش تبی ← سوز و التهاب تبدیرستان ← کوی دیر و معبد عشق

دگر می‌تاختم با ناز در جولانگه فطرت

به این خجلت عرق کردم که نم زد پوست بر کوسش

جولانگه فطرت ← میدان سرشت و آفرینشنم زد پوست بر کوسش ← پوست کوس از شرم نمناک شد

زمان فرصت دیدار رفت اما من غافل

به وهم آیینه صیقل می‌زنم از دست افسوسش

دست افسوسش ← دست حسرت و دریغصیقل می‌زنم ← جلادادن و روشن کردنوهم آیینه ← پندارِ آیینه؛ خیال دیدار

به آزادی پری می‌زد نفس در باغ ما بیدل

تخیل گشت زندانش توهُم کرد محبوسش

تخیل ← خیال‌پردازیتوهُم ← پندار واهیمحبوسش ← زندانی‌اش کردپری می‌زد نفس ← جان آزادانه بال می‌زد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗