دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1790
سخن سنجی که مدح خلق نفریبد به وسواسش
سخن سنجی که مدح خلق نفریبد به وسواسش
مسیحای جهان مرده گردد صبح انفاسش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسخن سنجی ← نقد و سنجش سخنصبح انفاسش ← دمهای روشن و حیاتبخششمدح خلق ← ستایش مردممسیحای جهان مرده ← زندهکنندهٔ مردگان جهاننفریبد به وسواسش ← با وسواس فریب نخورد
نفس محملکش چندین غنا و فقر میباشد
که در هر آمد و رفتی است گرد جاه افلاسش
غنا و فقر ← توانگری و نیازمندیمحملکش ← حامل و باربرنفس ← جان و دم زندگیگرد جاه افلاسش ← غبار عزتِ بیچیزیاش
ز تار و پود اضداد است عبرت بافی گردون
کجی و راستی شد جمع تا گل کرد کرباسش
تار و پود اضداد ← بافت متضادهاعبرت بافی گردون ← پندبافی چرخ روزگارگل کرد کرباسش ← پارچهاش بافته و نمایان شد
فسردن هم کمالش پاس آب روست در معنی
نگین از کندن آزاد است اگر سازی ز الماسش
فسردن ← یخبستن و منجمد شدننگین ← سنگ انگشترپاس آب روست ← نگهبان پاکی و صفای آبکندن ← حکاکی و تراشیدن
فلک سازیست مستغنی ز وضع هرزه آهنگی
.من و مای تو میباشد گر آوازی است در طاسش
طاسش ← کاسهٔ فلزی طنیندارفلک سازیست ← چرخ آهنگساز استمستغنی ← بینیازمن و مای تو ← منیت و خودی تووضع هرزه آهنگی ← آهنگ بیمایه و سست
مرا بر بینیازیهای مجنون رشک میآید
که گم کردهست راه و نیست یاد از خضر و الیاسش
بینیازیهای مجنون ← استغنای عاشقانهٔ مجنونخضر و الیاسش ← راهنمایان آب حیات
شکوه عزت از اقبال دونان ننگ میدارد
بلندی تاکجا بر آبله خندد ز آماسش
آبله ← تاول و ورم پوستآماسش ← ورم و بادکردگیاشاقبال دونان ← بخت فرومایگانشکوه عزت ← هیبت و بزرگی جاه
تو زین مزرع نموهای درو آمادهای داری
که در هر ماه چون ناخن ز گردون میدمد داسش
داسش ← ابزار درو؛ قضا و مرگمزرع ← کشتزار جهاننموهای درو آمادهای ← رشدهایی آمادهٔ درو
به اقلیم عدم گم کرد انسان ذوق سلطانی
که وهم هستی افکند این زمان در دست کناسش
اقلیم عدم ← سرزمین نیستیذوق سلطانی ← لذت فرمانرواییوهم هستی ← پندار وجودکناسش ← روبهرو و خدمتکار پست
حباب بیدل ما را غم دیگر نمیباشد
نفس زندانی شرم است باید داشتن پاسش
حباب ← حباب آب؛ وجود ناپایدارنفس زندانی شرم ← دم گرفتار شرمساریپاسش ← نگهداری و رعایت آن
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
غزلهای مرتبط