› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1215

پیر خمیازه‌کش وضع جوان می‌باشد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه انمیباشدردیف می باشددشواری درآمدنی

پیر خمیازه‌کش وضع جوان می‌باشد

حسرت تیر در آغوش کمان می‌باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحسرت تیر ← دریغ تیر نینداختهخمیازه‌کش ← کشندهٔ خمیازه؛ سستوضع جوان ← حال و شیوهٔ جوانی

نوبهار چمن عمر همین خاموشی‌ست

گفتگو صرصر تمهید خزان می‌باشد

غفلت از منتظر وصل خیالی است محال

چشم اگر بسته شود دل نگران می‌باشد

خیالی است محال ← وهمی ناممکنمنتظر وصل ← چشم‌به‌راه دیدارنگران ← دلواپس و چشم‌به‌راه

رهبر عالم بالاست خیال قد یار

خضر این بادیه چون سرو جوان می‌باشد

قطع زنجیر ز مجنون تو نتوان کردن

موج جزو بدن آب روان می‌باشد

چه خیالی‌ست نوایی ز تمنا نکشیم

که نفس رشتهٔ قانون فغان می‌باشد

تمنا ← آرزو و خواهشرشتهٔ قانون ← زه و تار ساز قانونفغان ← ناله و فریادنوایی ← آهنگی؛ ناله‌ای

سخت دور است ازین دامگه آزادی ما

مژه از بیخبری بال‌فشان می‌باشد

خاطر نازک ما ایمن از آفات نشد

سنگ درکارگه شیشه‌گران می‌باشد

سر تسلیم سبک‌مایه به بی‌قدری‌هاست

جنس ما را به کف دست دکان می‌باشد

سبک‌مایه ← کم‌بها و بی‌ارزشسر تسلیم ← سر فرودآوردنکف دست دکان ← کالا بر کف دست؛ بی‌ارزش

بلبل طفل مزاجم به کجا دل بندم

گل این باغ ز رنگین‌قفسان می‌باشد

رنگین‌قفسان ← زندانیان قفس رنگینطفل مزاجم ← طبیعتی کودکانه دارم

کج ادایانه به ارباب مطالب سرکن

راستی بر دل این قوم سنان می‌باشد

ارباب مطالب ← صاحبان خواهش و غرضسنان ← نوک نیزه؛ تیغکج ادایانه ← به شیوهٔ کج‌رفتاری

چشم تا واکنی از خویش برون تاخته‌ایم

صورت آیینهٔ دامن به میان می‌باشد

از خویش برون ← از خود بی‌خودتاخته‌ایم ← تاخته و گریخته‌ایمدامن به میان ← کمر بسته؛ آماده

صاف‌مشرب دو زبانی نپسندد بیدل

هر چه در دل، به لب آب همان می‌باشد

دو زبانی ← دورویی و نفاقصاف‌مشرب ← پاک‌طینت و یکرنگلب آب ← لب؛ سخن همان آب دل
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗