دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 771
چو صبحم دماغ میآشام نیست
چو صبحم دماغ میآشام نیست
نفس میکشم فرصت جام نیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددماغ ← ذوق و حالِ بادهفرصت جام ← مجالِ باده نوشیدنمیآشام ← بادهٔ نوشیدنی
دو دم زندگی مایهٔ جانکنیست
حق خود ادا میکنم وام نیست
حق خود ← حقِ خویشتنوام ← قرض و بدهی
تبسم به حالم نظر کردن است
در آن پسته جز مغز بادام نیست
تبسم ← لبخندمغز بادام ← مغزِ بادام (معنای پنهان)پسته ← لبِ پسته (معشوق)
به هرجا برد شوق میرفته باش
نفس قاصدانیم پیغام نیست
شوق ← اشتیاقِ سوزانقاصدانیم ← پیامرسانیمپیغام ← پیام حقیقی
جنون در دل از بیدماغی فسرد
هواهاست در خانه و بام نیست
بام ← سقف و قرارگاهبیدماغی ← بیذوقی و افسردگیفسرد ← سرد و خاموش شدهواهاست ← هوسهاست
غبار جسد عزمها داشتهست
کر این جامه رفت از بر احرام نیست
احرام ← لباسِ حج (کنایه از نیت)عزمها ← ارادهها و قصدهاغبار جسد ← پیکرِ خاکیِ ناچیز
مپرسید از دل که ماکیستیم
نشان میدهد آینه نام نیست
آینه ← آینه (بازتابِ بینام)ماکیستیم ← ما کیستیمنشان ← علامت و هویت
دل از ربط فقر و غنا جمعدار
شب وروز با یکدگر رام نیست
جمعدار ← نگه دار و جمع کنرام ← سازگار و آشتیجوربط ← پیوند و نسبتفقر و غنا ← نیازمندی و توانگری
تلاش جهان چشم پوشیدنست
سحر نیز تا شام جز شام نیست
تلاش جهان ← کوششِ دنیویسحر ← صبحگاه
دو بال است از بیضه تا آشیان
کمین پر افشاندن آرام نیست
آشیان ← آشیانهبیضه ← تخمِ پرندهپر افشاندن ← بال گشودن و پروازکمین ← در کمین؛ یا رنج
چوزنجیرپیوند هم بگسلید
تعلق فغان میکند دام نیست
تعلق ← دلبستگیدام ← دامِ گرفتاریفغان میکند ← ناله میکندچوزنجیرپیوند ← چون پیوندِ زنجیری
درآتش فکن بیدل این رخت وهم
تو افسردهای کار کس خام نیست
افسردهای ← سرد و بیحال هستیرخت وهم ← جامهٔ پندارکار کس خام ← کارِ کسی ناپخته
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
غزلهای مرتبط