جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست
جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست
ز هر چه رنگ توان یافتن بهار تو نیست
کمند همت وحشت سوار عشق رساست
هوس اگر همه عنقا شود شکار تو نیست
زلافترک میفکنخلل به همت فقر
شکست هردو جهان یک کلاهوار تو نیست
شرر به چشم تغافل اشارتی دارد
که این بساط هوس جان انتظار تو نیست
سحر چه کرد درتن باغ تا تو خواهی کرد
به هوش باش که فرصت نفس شمار تو نیست
کجاست آینهای کز نفس نباخت صفا
هوای عالم هستی همین غبار تو نیست
کدام موج درین بحر بیتردد ماند
به خود مناز ز جهدی که اختیار تو نیست
حضور ساغر خمیازه میدهد آواز
که هیچ نشئه به گل کردن خمار تو نیست
کدام رمز و چه اسرار، خویش را دریاب
که هر چه هست نهان غبرآشکارتونیست
به خود چهالفت بیگانگیست شوق تو را
که محو غیری وآیینه در کنار تو نیست
مثال شخص در آیینه گرد وحشت اوست
توگر ز خودنروی هیچکس دچار تو نیست
دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل
چو شمع کشته کسی جز تو بر مزار تو نیست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.