دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2794
به شهرت زد اقبال خلق از تباهی
به شهرت زد اقبال خلق از تباهی
سپید است نقش نگین از سیاهی
دماغ غرور از فقیران نبالد
کجی نیست سرمایهٔ بیکلاهی
گر این است درد سر زر پرستان
همان اجتماع گداییست شاهی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداجتماع گداییست ← گردهمایی گدایی؛ فقر جمعیدرد سر ← رنج و زحمت بیهودهزر پرستان ← مالدوستان؛ طمعکاران
ندانم خیال دماغ آفرینان
چه دارد درین امتحانگاه واهی
امتحانگاه واهی ← میدان آزمون پوچ و بیپایهخیال دماغ ← پندار و وهم ذهنیدماغ آفرینان ← کسانی که خیال میپرورند
ندیدهست ازین بحر غیر از فسردن
به چشمی که موج گهر نیست راهی
راهی ← راهیاب؛ صاحب راهفسردن ← یخزدگی؛ جمود و بیحرکتیموج گهر ← موجی که گوهر میآورد
یقین احتیاج دلایل ندارد
در آب افکند سرمه را چشم ماهی
نخواهی شدن منکر آنچه گفتی
دو لب داده در هر حدیثت گواهی
حدیثت ← سخنت؛ گفتارتمنکر ← انکارکنندهگواهی ← شاهد بودن؛ گواهیدادن
گر اقبال خورشیدیت اوج گیرد
فروزد چراغ از دم صبحگاهی
اقبال خورشیدیت ← بخت خورشیدمانندتاوج گیرد ← بالا رود؛ اوج یابددم صبحگاهی ← نفس و دم صبحفروزد ← روشن شود؛ برافروزد
به هر جا گشادند مژگان نازت
به چشم بتان خواب شد خوش نگاهی
بتان ← زیبارویان؛ معشوقانخوش نگاهی ← نگاه دلپذیرمژگان نازت ← مژههای نازپرور توگشادند مژگان ← مژهها را گشودند؛ نگاه کردند
شنیدم قدم میگذاری به چشمم
زمین سبز کردهست مژگان گیاهی
زمین سبز کردهست ← زمین را سبز کردهقدم میگذاری ← پا مینهیمژگان گیاهی ← مژههایی چون گیاه سبز
کتان باب مهتاب چیزی ندارد
به هر جا تویی دیگر از من چه خواهی
کرم بسکه گرم امتحانست بیدل
مرا سوخت اندیشهٔ بیگناهی
اندیشهٔ بیگناهی ← فکر پاکی و بیگناهیبسکه ← چندان که؛ آنقدر کهکرم ← بخشش؛ لطفگرم امتحانست ← سخت در آزمون است
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- بحر
- دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو میشود.
- زمین
- خاک و گستره عالمِ خاکی؛ نمادِ فروتنی و جهانِ مادی.
غزلهای مرتبط