› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1015

اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه سنداردردیف ندارددشواری درآمدنی

اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد

در پردهٔ خس و خار، آتش قفس ندارد

گو وهم سوده باشد بر چرخ تاج شاهان

سعی هما بلندی پیش مگس ندارد

خرد و بزرگ دنیا یکدست خودسرانند

خر گر فسار گم کرد سگ هم مرس ندارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندفسار ← افسارِ خرمرس ← ریسمانِ قلادهٔ سگ

ای برک‌گل بلند است اقبال پایبوسش

رنگ حناست آنجا، کس دسترس ندارد

برک‌گل ← برگِ گلپایبوسش ← بوسیدنِ پایش؛ کرنش

در گلشنی که ما را دادند بار تحقیق

صبح بهار هستی بوی نفس ندارد

تا ناله‌وار گاهی‌زین تنگنا برآییم

افسوس دامن ما، چین ففس ندارد

ففس ← قفس؛ تنگنای گرفتاریناله‌وار ← همچون ناله

بر حال رفتگان کیست تا نوحه‌ای کند سر

این کاروان شفیقی غیر از جرس ندارد

جرس ← زنگِ کاروانشفیقی ← یارِ مهربان و دلسوز

تدبیر عالم وهم بر وهم واگذارید

اینجا پریدن چشم پروای خس ندارد

خس ← خاشاکِ ناچیزپریدن چشم ← پرشِ چشم (نشانه/فال)

گردون خرام شوقیم پرگار دور ذوقیم

بی‌وهم تحت و فوقیم، دل پیش و پس ندارد

پرگار دور ← پرگارِ گردش و دایرهگردون خرام ← آسمان‌خرامان؛ چرخ‌پیمای

سودا ز سر بینداز، نرد خیال کم باز

تشویق بیدماغان عشق و هوس ندارد

بیدماغان ← بی‌ذوقان؛ سردمزاجاننرد خیال ← قمار و بازیِ خیال

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان

بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗