› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 337

بس که دارد برق تیغت درگذشتن‌ها شتاب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابدشواری دشوار

بس که دارد برق تیغت درگذشتن‌ها شتاب

رنگ نخجیر تو می‌گردد ز پهلوی‌کباب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرق تیغت ← درخشش شمشیرتنخجیر ← شکار و صیدپهلوی‌کباب ← پهلو کباب‌شده

ناز اگر افسون نخواند مانع آن جلوه‌کیست

در بنای وهم غیر آتش زن وبرخود بتاب

افسون ← جادو و سحرجلوه‌کیست ← جلوه از آنِ کیستوهم غیر ← پندار غیر و دوگانگی

جام نرگس‌گرمی شبنم به شوخی آورد

پیش چشمت نیست غیر از حلقهٔ چشم پر آب

حلقهٔ چشم ← دایرهٔ چشم اشکبار

در مقامی کز تماشایت گدازد هستی‌ام

عرض خجلت دارد ایجاد عرق از آفتاب

ایجاد عرق ← پدید آوردن عرقعرض خجلت ← اظهار شرمساریگدازد ← ذوب کند

واصلان را سودها باشد ز اسباب زیان

قوت پرواز می‌گیرد پر ماهی از آب

اسباب زیان ← وسایل زیانواصلان ← رسیدگان به حقپر ماهی ← بالهٔ ماهی

از نشان و نام ما بگذر، خیالی پخته‌ایم

خاتم‌گرداب نقشی نیست غیر از پیچ و تاب

خاتم‌گرداب ← نگین و مُهر گردابخیالی پخته‌ایم ← خیالی پخته و ساخته‌ایمپیچ و تاب ← خم و پیچ محض

در عدم بیکاری ما شغل هستی پیش برد

صنعت اوهام‌کشتی راند در موج سراب

اوهام‌کشتی ← کشتی پندارهابیکاری ما ← بی‌عملی و فراغ ماعدم ← نیستیموج سراب ← موج سراب پوچ

رفتم از خود آنقدر کان جلوه استقبال کرد

گردش رنگم فکند آخر ز روی او نقاب

ازگداز من عیار عشق می‌باید گرفت

در عرق دارد جبین تا چشمهٔ خورشید، آب

حسن‌و عشقی نیست اینجا با چه‌پردازدکسی

خانهٔ لیلی سیاه و وادی مجنون خراب

حسن‌و عشقی ← حسن و عشقخانهٔ لیلی ← خانهٔ لیلی؛ معشوقهوادی مجنون ← وادی مجنون؛ دیار عاشقی

زندگی در قدر جمعیت نفهمیدن‌گذشت

ای شعورت دورباش عافیت لختی بخواب

دورباش ← دور شو؛ چوبدستی نگهبانعافیت ← سلامت و آسایشقدر جمعیت ← ارزش جمع بودن و حضور

عالم معنی شدیم و داغ جهل از ما نرفت

ساخت بیدل علم‌های بی‌عمل ما را کتاب

داغ جهل ← نشان و داغ نادانیعالم معنی ← جهان معناعلم‌های بی‌عمل ← دانش‌های بی‌عمل
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗