دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2622
وهم شهرت بهانهایم همه
وهم شهرت بهانهایم همه
همه ماییم و مانهایم همه
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبهانهایم ← بهانه و دستاویزیممانهایم ← همان منوماییم؛ انانیتوهم شهرت ← پندار نام و آوازه
من و ما راست ناید از من و ما
ساز او را ترانهایم همه
ترانهایم ← آواز و نغمهٔ اوییمراست ناید ← سازگار و روا نیستمن و ما ← خودبینی و انانیت
عشق اینجا محیط بیرنگیست
ششجهت در میانهایم همه
ششجهت ← شش سوی جهانمیانهایم ← در میان و محاطیم
هر دو عالم غریق اوهام است
قلزم بیکرانهایم همه
غریق اوهام ← غرقشده در پندارهاقلزم بیکرانهایم ← دریای بیکران اوییمهر دو عالم ← دنیا و آخرت
شیشهٔ ساعت خیال خودیم
خاک بیز زمانهایم همه
خاک بیز ← الککنندهٔ خاکخیال خودیم ← پندار خویشتنیمزمانهایم ← خودِ روزگاریمشیشهٔ ساعت ← ساعت شنی؛ ظرف زمان
جهد داریم تا به خویش رسیم
تیر خود را نشانهایم همه
تیر خود ← تیر خویشتن؛ کوشش خویشجهد ← کوشش سختنشانهایم ← هدف تیر خودیم
چون نفس میپریم و مینالیم
بسکه بیآشیانهایم همه
بیآشیانهایم ← بیلانه و بیقرارایممیپریم ← پر میکشیم؛ بیقرارنفس ← نفس؛ جان دمزنان
بر کسی راز ما نشد روشن
آتش بیزبانهایم همه
آتش بیزبانهایم ← آتش بیشعله؛ سوز خاموشراز ما ← سرّ درون ما
قاصد لنگ نیست غیرت شمع
نامه بر سر روانهایم همه
غیرت شمع ← غیرت شمع؛ سوختن بیپیامقاصد لنگ ← پیامآور ناتوان و دیرنامه بر سر ← نامه بر سر؛ پیامرسان
مفتما هر چه بشنویم از هم
بیتکلف فسانهایم همه
بیتکلف ← بیپیرایه؛ سادهفسانهایم ← افسانه و قصهایممفتما ← برای ما رایگان و بیهوده
سینه چاکیست موشکافی نیست
هر چه باشیم شانهایم همه
شانهایم ← شانهایم؛ بازکنندهٔ گرهموشکافی ← باریکبینی دقیق
دل خود میخوربم تا نفس است
عالم دام و دانهایم همه
تا نفس است ← تا دم باقی استدام و دانهایم ← دام و طعمهایممیخوربم ← دل میخوریم؛ رنج میبریم
بیدل از دل برون مقامی نیست
دشت و در تاز خانهایم همه
تاز خانهایم ← تازان خانهایم؛ در گشتدشت و در ← صحرا و درهمقامی نیست ← جایگاهی نیست
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- دام
- تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- روشن
- تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
غزلهای مرتبط