› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2166

به هستی از اثر اعتبار مایه ندارم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ایهندارمردیف ندارمدشواری دشوار

به هستی از اثر اعتبار مایه ندارم

چو موی‌کاسه چینی به غیر سایه ندارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداعتبار مایه ← سرمایهٔ اعتبار و قدرموی‌کاسه چینی ← موی باریک در کاسهٔ چینی؛ بسیار ناچیز

مگر به خاک رسانم سر بنای تعین

که غیر آبلهٔ پا چو اشک پایه ندارم

چو طفل اشک‌گداز دلی‌ست پرورش من

یتیم عشقم و ربطی به شیر دایه ندارم

اشک‌گداز ← گداخته از اشکشیر دایه ← شیر پرستاریتیم عشقم ← بی‌سرپرست عشق

تهیهٔ‌کف افسوس کرده‌ام چه توان کرد

به سرمه سایی عبرت جز این صلایه ندارم

افسوس ← حسرت و دریغتهیهٔ‌کف ← آماده کردن کف دستسرمه سایی ← ساییدن سرمهصلایه ← سنگ سابیدن دارو و سرمهعبرت ← درس عبرت

بس است سطر‌گدازم چو شمع نامهٔ الفت

دگر صریح چه انشا کنم کنایه ندارم

سطر‌گدازم ← سطرگداز؛ گدازندهٔ نوشتهصریح ← آشکار و بی‌پردهنامهٔ الفت ← نامهٔ دوستی و مهرکنایه ← سخن پوشیده

به ماکیان تو زاهد مرا چه ربط وچه نسبت

تو سبحه‌گیرکه من چون خروس خایه ندارم

خایه ← تخم؛ کنایه از بهره و حاصلزاهد ← پارسای خشک‌مذهبماکیان ← مرغ خانگی

سزد که مولوی‌ام خرده بر شعور نگیرد

که گمره ازلم جزوی از هدایه ندارم

مولوی‌ام ← مولانای من؛ پیر طریقتهدایه ← کتاب هدایت؛ راهنماییگمره ازلم ← گمراه ازلی‌ام

به هر طرف‌کشدم دل، یکی‌ست جاده و منزل

سوار مرکب شوقم خرکرایه ندارم

خرکرایه ← خر کرایه‌ای؛ مرکب عاریتی

به نام محض قناعت کنید از من بیدل

که من چو مصحف تحقیق هیچ آیه ندارم

آیه ← نشانه و آیهٔ کتابمصحف تحقیق ← کتاب حقیقت‌جویینام محض ← تنها نام بی‌محتوا
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
نام
نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
اعتبار
ارج و آبرو؛ کنایه از بی‌بنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
سرمه
گرد سیاه برای چشم؛ در شعر نشانه بینایی، سیاهی یا غبار چشم.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗